بهش گفتم بخواب دنی گفت خوابم پریده بهش منظورش این بود که خواب از سرم پریده

میگه مامان من یه Moment لازم دارم

یه سری کاغذ خرد کرده بهش میگم میخوای با اینها چیکار کنی میگه باید صبر کنی چون خودم هم هنوز نمیدونم میخواد چی بشه !!!

 داشتم واسش هفت سین رو توضیج میدادم میگه خوب میشه از سوسک هم استفاده کرد چون سوسک تو ایران زیاده میشه ازش استفاده کنن به جای سین

در مورد کتاب حافظ سوال کرد براش گفتم آدمها یه آرزو میکنن و کتاب رو باز میکنن و شعر رو میخونن و جوابشون رو میگیرن گفت میشه واسه من هم گفتم حتما آرزوت چیه میشه بهم بگی گفت آرزوم اینه که قلکم زود پر بشه 

میگه Ik ga even anbari chek konam 

روی وزنه وایساده و بیسکوییت میخوره بعد نگاه میکنه ببینه وزنش بیشتر شده یا نه 

بهش میگم منو بیشتر دوست داری یا ببعی میگه ببعی میگم چرا میگه آخه فرفریاش از تو بیشتره و همینطور میشه فشارش داد و پرتش کرد اما تو رو نمیشه.

ببعی دستش کمی سوراخ شده بود و باید دوخته میشد شروع کردم به دوختن بهم گفت کی تموم میشه ببعی خیلی درد داره وقتی کارم تموم شد ببعی رو محکم گرفت تو بغلش بهش گفتم تو هم بیا تو بغل من گفت باشه اما منو دوز نکنی (ندوزی ) 

بدون مقدمه میگه مامان میدونی من وقتی بزرگ شدم قراره چکاره بشم گفتم نه بگو گفت مثل Alex دکتر بشم گفتم چی شده که این تصمیم رو گرفتی گفت که هر وقت تو مریض شدی بتونم تو رو خوب کنم

بهش گفتم میدونی نون سنگگ چی هست گفت آره نونی که توش سنگک باشه !!

داشتم براش میگفتم تو مدرسه توپ تو سرم خورده و....یهو با بغض گفت اگر تو مرده بودی من باید تنها میرفتم ایران پیش بابا

دارم باهاش فارسی کار میکنم کارتی رو که روش نوشته بود قرمز رو میگم بخون یکی یکی حرفها رو گفته ق ر م یهو میگه فهیمدم قر میدیم

میگه کاش اول میرفتیم آلمان بعد میرفتیم ایران سوال کردم چرا گفت به خاطر اینکه برم تو تختم بخوابم گفتم مامان جان اون تخت جانان بود و چون تو مهمون بودی اونجا میتونستی بخوابی گفت آره اما من تو اون تخت خیلی خوب خوابم میبرد

میگه دایی رضا خیلی Rijk (پولدار ) هست ازش سوال کردم چرا گفت آخه خیلی  CD داره

زنبور نیشم زده بود خیلی درد داشت به دنی گفتم خیلی جاش درد میکنه گفت حتما آقا بوده زنبوره گفتم چرا گفت واسه اینکه آقاها خیلی قوی هستند

یه طناب بسته بود گردن ببعی بهش گفتم وقتی خواستی بخوابی بازش کن که دور گردن خودت یا ببعی نپیچه که خدای نکرده خفه بشی گفت تو بچه بودی خفه شدی گفتم مامان اگر خفه شده بودم که مرده بودم میگه آره و من هم دیگه نبودم

مسعود عکس رضا شاه رو نشونش داده میگه این رضا شاه هست میگه پس دایی رضا هم قبلا شاه بوده

با محمود رفته بود کلاس بدن سازی وقتی اومد گفت مامان همه آقاها لباس تنشون نبود دلشون و سینشون خیلی قوی بود اما شورت داشتن چون لازم نیست که دول قوی باشه

موقع شام میگه مامان من فکر کنم تو هزار تا دست داری چون خیلی کار میکنی

مسعود گفت به این منطقه میگن سیاه بیشه دنیل گفت اینجا که اصلا سیاه نیست

با مسعود مصاحبه کرده بودند در رابطه با تمبر روزنامه رو من خریدم برای دنی گفتم که توی روزنامه صحبتهای بابا رو نوشتن گفت در مورد من چی گفته گفتم مامان جان در مورد شما چیزی نگفته فقط در مورد تمبرصحبت کرده  چند ثانیه نگذشته بود گفت ولی خوب مهم اینه که اینجا نوشته نوین فرح بخش پس فامیلی من هم هست توی روزنامه

میگه دوغ چیه واسش توضیح دادم که دوغ از آب و ماست و نمک درست شده  بعد بهش گفتم خوب وقتی رفتیم رستوران برات سفارش میدیم میتونی امتحان کنی گفت نمیخواد پول اضافی بدید خونه میتونم بخورم

میگه  عمو قاسم  عروسکم رو دوزید (دوخت ). به هیولا میگه هله هولا

رفته بودیم رستوران سنتی روی دیوار از شعرهای حافظ نوشته شده بود مسعود برای دنی خوند دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند دنیل گفت زیر دوش که کسی کسی رو نجات نمیده 

گفتم میخوایم بریم بوعلی میگه نه اونجا نریم حتما بوی بد زیاده

میگه مامان قلبم داره تب میکنه منظورش تاپ تاپ کردن قلبش بود

پسرک امشب رفته خونه دوستش به صرف شام و خواب ،دیشب یکی یکی عروسکهاش رو بوس کرد و بهشون گفت من فردا شب پیش شما نیستم آخه قراره برم خونه ویین

تو ماشین داره با دوستش صحبت میکنه بهش میگه بابای مامانم که بابا بزرگ من هست قبلا فوت کرده ولی بابای بابام حالش خوب نبود بابا واسه همین رفت ایران
دوست دنیل میگه من دو تا بابا بزرگ دارم و سه تا مامان بزرگ دنیل میگه نه نمیشه دوستش میگه چرا میشه دنیل میگه آها پس تو یا دو تا بابا داری یا دو تا مامان که سه تا مامان بزرگ داری

میگه هوا سرد شده ولی هنوز دول من شل هست میشه بگی چه جوری سفت میشه

میگه چقدر خوب که اینارو دوزدیدی منظورش دوختن هست

کار هر روز دنیل  یه وسیله از خودش تو مدرسه جا بزاره
و کار هر روز من دنبال وسیله گم شده دنیل تمام مدرسه رو بگردم و در انتها وسیله گم شده پیدا بشه

رفتم مدرسه سراغش میگه مامان زودتر بریم خونه دل من ده بار قورونده (منظورش قار و قور کردن شکمش بود )

میگه پیش لحظه هام پلو احساس میکنم منظورش از لحظه لثه هست

بعد از مسواک زدن صورتش رو میشوره میگه شادی صبح دیرم بشه وقت نکنم صورتم رو بشورم

حرفی زد که من خندم گرفت گفت مامان به مینو و صدف هم زنگ بزن بگو گفتم واسه چی گفت که اونها هم بخندن

باباش رو صدا میکنه میگه بابا بریم ماشین لباسشویی منظورش کارواش هست

میگه Slapen so saai (خوابیدن کار خیلی خسته کننده ای هست )

با هم رفتیم براش شال و کلاه بخرم گفتم رنگ صورتی چطوره گفت نه این رنگ خیلی Saai هست

میگه چرا خدا آدمها رو میکشه

نقاشی تو مدرسه کشیده بود رو آورد خونه مینو ازش سوال کرد این چیه گفت Schatkaart (نقشه گنج ) مینو گفت پس منم میام کمکت که گنج رو از زمین استخراج کنیم دنی گفت با هم استفراغ کنیم ؟

بهش میگم میریم ایران حتما پارمیدا رو هم میبینیم میگه آره قبلا خیلی باهاش خوش از بود منظورش خوش گذشتن بود

دیشب با lego که از Sint کادو گرفته بود ماشین درست کرده چند تا عکس ازش گرفته میگه مامان اینها رو بزار توی Facebook که همه بتونن ببینن .

میگه مامان تند برو میگم عزیزم اگر تند برم امکان داره تصادف کنیم و امکان داره پلیس ما رو ببینه و جریمه کنه میگه چقدر جریمه میکنه ؟گفتم تقریبا دویست یورو گفت آها مامان من میخوام پلیس بشم که پولدار بشم

علاقه مند شده اسم ماشینها و مدلشون رو بدونه چند روز پیش سوال کرد مامان اسم این ماشین فورد هست فامیلیش چیه گفتم مامان ماشینها که مثل آدمها نیستن که فامیلی داشته باشن گفت چرا نگاه کن سمت چپ ماشین فامیلیش رو نوشته

به Aardie میگه Mijn papa is jou vader

از تولد Wynn برگشته بود شب بعد از خوندن کتاب تو اتاقش اجازه داشت کمی بازی کنه اومد گفت مامان خونه Wynn تو Labtab یه چیزی گذاشتن ما رقصیدم گفت چی میگفت گفت ماستیل میگفت من هم کلی سرچ کردم تا بالاخره متوجه شدم که Gangnam Style منظورش بوده

مسعود میگه منو سورپرایز کردن برام کیک گرفتن دنی میگه اگر کیک شکلاتی نیست یه تیکه واسه من بزار کنار لطفا تا وقتی اومدی برام بیاری که بخورم

میگه مفسرها بیان میگم مفسر یعنی چی گفت خودت میدونی که تو وقتی میخواستیم سوار هواپیما بشیم گفتی همه مفسرها باید سوار هواپیما بشن

میگه وقتی من بزرگ شدم میخوام مثل Aardie برم مسافرت با دوستام گفتم خوب دوست داری کجا بری گفت برم Disnyland

داره شیرینی شکری میخوره شکر مالیده بالای لبش میگه کاش بابا اینجا بود میدید من سیبیل سفید دارم

میگه میشه حالا که بابا نیست من روی صندلی بابا بشینم و شام بخورم اونوقت میتونم چشمات رو ببینم

داشتم واسش کتاب ییپ و یانکه رو میخوندم توی کتاب نوشته بود که مامان به هر کدوم یه لیوان شربت داد که بخورن میگه مامان بچه ها اجازه نیست شربت بخورن گفتم اون شراب هست نه شربت بعد سوال میکنه بچه ها وقتی ده سالشون شد اجازه دارن شراب بخورن گفتم نه گفت نوزده ساله چی گفتم آره اون موقع میشه البته کم باید بخورن پرسیدم واسه چی گفت آخه من خیلی کنجکاو هستم ببینم مزش چه جوریه

 

Image and video hosting by TinyPic

جلوی در کلاس منتظرش بودم دیدم معلمش داره باهاش صحبت میکنه و دنی چیزی رو از روی میز برمیداره و میده به معلمش و معلم هم خیلی چهره خندون و خوشحالی داره خانوم معلم متوجه من شد و بعد از کارشون به من گفت برم تو کلاس و بهم گفت که اسامی همه بچه های کلاس رو نوشته بوده و روی میز گذاشته و یکی یکی اسمهای مختلف بچه ها رو میگفته و دنی نوشته درست رو به معلم میداده

یکی از دوستاش گریه میکرد که چرا برچسب جایزه نگرفته و دنی که دوتا برچسب داشت رو یکیش رو داد به دوستش و من خیلی خوشحال شدم که اینقدر عاقل و بزرگ شده

میگه مامان من خیلی دوست دارم یه گربه داشته باشم اما بابا دوست نداره گفتم آره مامان گفت وقتی بابا مرد چی میشه من یه گربه بیارم گفتم مامان این حرف رو نباید بزنی بابا باید زنده باشه با هم باشیم همیشه گفت پس لطفا به بابا نگو !

با دوستش رفته بودیم پارک تشنه شدن بهشون یه پنج یورویی دادم گفتم خودشون برن نوشیدنی بخرن وقتی اومدن دنی با خوشحالی گفت Mam we zijn rijk (مامان ما پولدار شدیم ) فروشنده کلی پنج سنتی و ده سنتی بهشون داده بود !! 

داد میزنه من از این میترسم میگم چی میگه از این خارموش اومدم  میبینم یه خرخاکی رو زمین داره راه میره از اون میترسه

داشتم Ice Tea میخوردم میگه من تشنه هستم بهش دادم بخوره میگه بدون یخ خنک هست خیلی خنده داره .

تند تند اسپاگتی رو میخوره و میگه این غذا غذای مورد علاقه من هست  lievelingseten

میگه من شدم Vincent Van Gogh چون هر روز دارم نقاشی میکشم

مسابقه بود دنی شروع کرده به تشویق آلمان میگم مامان جان چرا آلمان میگه آخه ما میخوایم بریم آلمان من کشور آلمان رو خیلی دوست دارم .

میگه مامان الان هلند ساعت چنده گفتم مثل آلمان ساعت ده هست گفت ایران چی گفتم ایران ساعت دوازده و نیم گفت کاش ایران بودیم که من بیشتر بیدار بودم

به صدف گفتم من خیلی خسته شدم دنی گفت اما من نه چشمهای من هنوز دایره هست .

میگه من Alex رو بیشتر از صدف دوست دارم پرسیدم چرا گفت به خاطر اینکه با من فوتبال بازی میکنه و تو رو بوس کرد .

مادر بزرگ Alex بهش یه بسته شکلات داد و یه دونه موز میگه من باید زود شکلات رو بخورم چون آب میشه اما موز که آب نمیشه (استدلال برای خوردن شکلات )

قرص ویتامین براش خریدم گفت این شکلها یعنی چی گفتم میگه که خوردن این قرص بهت کمک میکنه که خوب فکر کنی برای خوب دیدن و استخوانهای بدنت رو هم محکم میکنه بعد از چند دقیقه از راه رفتن خسته شده میگه مامان از اون قرصها یکی بده من بخورم چون خسته شدم استخونای بدنم شل شدن

داشتیم پیاده راه میرفتیم گفت کاش یه ماشینی بود که حرف میزد و میفهمید که من و تو مینشستیم صندلی عقب و بهش میگفتیم کجا میریم و اونم ما رو میبرد گفتم چرا گفت به خاطر اینکه تو خسته نشی

میگه کاش من رانندگی بلد بودم که توی مسافرت کمکت میکردم که تو خسته نشی  

داشتم براش کتاب ییپ و یانکه رو میخوندم توی کتاب نوشته بود که مامان به هر کدومشون یه لیوان شربت داد که بخورن میگه بچه ها که اجازه نیست شربت بخورن گفتم اون شراب هست نه شربت بعد سوال میکنه بچه ها میتونن ده سالشون شد شراب بخورن میگم نه میگه نوزده سال چی میگم آره اون موقع میشه البته کم باید بخورن پرسیدم واسه چی میگه آخه من خیلی کنجکاو هستم که ببینم مزش چه جوریه

به پرچم کشورها و موقعیت کشورها خیلی علاقه مند هست

میگه چه خوب که ما بادزدن (بادبزن) داریم که خنک بشیم

داریم با هم شطرنج بازی میکنیم میگه مامان من میشه مهره بیشتری از تو رو بزنم

میگه Kaspper اینا از ما بیشتر آبنبات دارن میگم خوب مامان جون آخه اونا دو تا بچه تو خونه هستن اما شما تنها هستی و اینقدر آبنبات کافیه میگه تو توی شکمت یه Baby داری دست بزار رو شکمت الان داره تکون میخوره (تاثیرات حاملگی صدف بر روی پسرک )

میپرسه خدا چند تا زبان بلده مسعود میگه همه زبانها رو بلده میگه پس خدا از من بیشتر زبان یاد گرفته

چشماش رو با دست محکم میمالید بهش گفتم بهتره که چشمات رو محکم به هم نمالی گفت آخه میخوام رنگ چشمام عوض بشه مثلا آبی یا سبز

میگه شماره خونه ملکه چنده !!!

پیروز میخونه ببین چیکارم کردی یه نگاه شکارم کردی دنی میخونه ببین چیکارم کردی بعد خودش میگه من کاری نکردم !

مرجان (عمه دنی ) اومده میگه فکر کنم که مرجان هم مثل شیدا یه چیزی واسه من آورده بهش میگم مامان جان مهم اینه که اومده پیش ما میگه آره اما بهتره که کادو هم برای من آورده باشه چون کیفش بزرگه فکر کنم توش یه چیزی واسه من باشه باید ازش بپرسیم .

میگه به پام خورد نشد منظورش اینه که به پام نخورد.میخواد بگه نپخته میگه بدون پخته .

بدون مقدمه میگه مامان کاموا داری میگم کاموا چیه مطمئن نبودم که بشناسه گفت همون که باهاش لباس درست میکنن گفتم برای چی میخوای گفت میخوام واسه Baby  من لباس ببافی مثل مامان بزرگ که واسه من بافت گفتم من بلد نیستم گفت خوب یاد بگیر گفتم باشه این بار که رفتم ایران از مامان بزرگ یاد میگیرم که واسه بچه تو ببافم .

توی حموم بود داشت بازی میکرد صدا زده میگه مامان یه لحظه بیا من کمکت دارم (من کمک میخوام )

به مسعود میگه خوابی خواب آلود و کامی کامپیوتر به من میگه شامی شامی درست کن یعنی شام درست کن و مینو هم سیلی سیلی سیگارکش ( بر اساس کتابی به همین اسامی برای بچه ها )

میترا (عمه ) ازش میپرسه اسم ماهی هات چیه گفت اسم ندارن  بهش گفت خوب براشون اسم بزاریم فکر کن  ببین چه اسمی دوست داری یه کم فکر کرد و گفت Fred and Suzie (دوستای انگلیسی مسعود که ما چند روزی مهمونشون بودیم ) 

از یک تا ده رو به زبان اسپانیای هم یاد گرفته .

رفتیم رستوران وقتی غذا  رو خوردیم خانومه اومد از کنار میز ما رد بشه دنی بهش میگه Mogen we betalen ?ما میتونیم پولش رو حساب کنیم

حالم خوب نبود و سردرد شدیدی داشتم  دنی بهم میگه میخوای بهت انرژی بدم و محکم منو توی بغلش گرفته و فشار داده بعد بهم میگه مامان چشمات مثل چینی ها شده

میگه سرم قیچ رفت میگم گیج میگه آها قیج . میخواد بگه نشمردم میگه نشمردیدم

امشب برای Aardie تعریف میکنه که شنبه ما رفته بودیم رستوران چون مامان و بابا ۹ بار با هم ازدواج کردن

با هم رفته بودیم بیرون واسه دنی یه ساندویج خریدم و برای خودم یه کیک دنی ساندویج خودش رو خورد به من گفت میشه من از کیک تو بخورم گفتم میتونی گفت آره دلم داره خالی میوفته منظورش این بود که دلم هنوز جا داره برای یه تیکه کیک

میخواستم واسش کتاب آی قصه قصه قصه رو بخونم گفت دوست ندارم اینو گفتم چرا گفت گرگه بره رو میخوره من دوست ندارم وحشی بازی توش هست

بازم در مورد خدا سوال میکنه میگم خدا خیلی بزرگ هست میگه پس باید شبیه اژدها باشه اخه اژدها خیلی بزرگه

کنار هم خوابیده بودیم داشتم باهاش حرف میزدم بهم میگه تو بخار میکشی منظورش این بود که نفست میخوره تو صورتم

اینقدر با خاله مینو صمیمی شده بود که دیگه مینو صداش میکرد و خاله مینو هم گفت بزار راحت باشه هر طوری که دوست داره منو صدا کنه

از مدرسه اومده میگه یه چیزی که تو می خوری رو باید ظرفش رو ببریم مدرسه من متوجه نشدم فردا از معلمش پرسیدم گفت قوطی نوشابه میخواد من هم چون نوشابه تو خونه نداشتیم شب یه ظرف آب جو باز کردم خوردیم و فردا دنی ظرف رو برد مدرسه معلمش به شوخی بهش گفت اینو تو خوردی گفت نه من آب میوه خوردم بابا و مامان اینو خوردن

شنبه شب بود قرار بود بخوابه تو اتاقش نشسته بود کتابهاش رو نگاه میکرد بهش گفتم دنی جان بخواب مامان گفت هنوز خستگیم نیومده الان ختسگیم اومده تا سینم بعد کم کم میاد بالا بعد خوابم میبره

شب قبل از اینکه بخوابه بهم گفت مامان بابا زودتر از تو میمیره وقتی مرد به من زنگ بزن بیام پیشت این حرفش از یه طرف ناراحتم کرد و از طرف دیگه فهمیدم که وقتی بزرگ بشه میتونم روش حساب کنم همه جوره

تو مغازه دو نفر چینی دیده یه طوری که اونها متوجه نشن بهشون میگه Ni Hao

بهش یاد دادم بعضی اوقات همدیگرو محکم فشار بدیم و از این راه به هم انرژی بدیم با دوستام  قرار بود شام برم بیرون و دنی و مسعود هم خونه باشن وقتی خواستم برم بهم میگه مامان منم میشه بیام گفتم نه هیچ کدوم از دوستام بچه هاشون نیستن همه امشب با باباهاشون هستن بعد میگه خوب حالا که نمیشه بیام پس به من انرژی بده

میگه جری چاق و چله شده میدونی چله یعنی چی میگم نه میگه یعنی شل !

یه آلاچیق دیده میگه اینجا میتونی خستت رو در کنی (اینجا میتونی خستگیت رو در کنی )

توی پارک یه شیر آب بزرگ تزئینی بود که ازش آب میومد و معلوم نبود منبع آب از کجاس با هیجان میگه چه جوری آب رو شیر میکنن منظورش این بود که این آب از کجا هست.

 از صدف خواستم عکس از خودش برام بفرسته وقتی دیدیم دنی گفت الکس وقتی صدف جون رو اینطوری دید چی گفت .

بهش میگم بیا میخوایم بریم میگه من دارم شکوف جمع میکنم منظورش شکوفه هایی هست که از درخت افتاده روی زمین

میگه در رو ببند الان صدپا میاد تو خونه منظورش هزار پا هست .میگه بابا ماشینت کثیف شده باید ببریش ماشین پاک کنی !

دیشب برای اولین بار نصفه شب خودش رفته بود پایین و برای خودش شیر از یخچال برداشته بود بدون اینکه ما رو از خواب بیدار کنه

میگه چه روزی واسه هفته ها اسم گذاشتن بعد میگه چرا نمیگن شش شنبه به جای جمعه

میگه توی شکلات شیر هست میگم آره میگه پس تو باید زیاد شکلات بخوری چون شیر نمیخوری بهش قول دادم که هر شب یه لیوان شیر بخورم هر روز صبح که بیدار میشه میپرسه مامان دیشب شیر خوردی

سه ماه پیش برای اولین بار سینما رفت و فیلم سه بعدی Arthur Christmas رو دید و خیلی براش هیجان انگیز بود .

 دستای عروسکش رو برده بود پشت سر بهش گفتم داره نماز میخونه گفت نماز یعنی چی وقتی براش توضیح دادم و حالت نماز خوندن رو نشونش دادم گفت آها عمو تو ایران نماز میخوند منم همش اذیتش میکردم (این موضوع بر میگرده به دو سال پیش که ایران رفته بودیم و هنوز یادش بود ) 

 شب بعد از خوردن شام و مسواک زدن و کتاب خوندن قرار بود بخوابه صدا زده من بازم گشنمه گفتم مامان جان مسواک زدی دیگه نمیشه میگه چشمم درد میکنه یه چیزی توش هست باید یه بیسکویت کوچولو بخورم تا چشمم خوب بشه !

صبح روزهای تعطیل وقتی بیدار میشه دستاش رو محکم به دیوار اتاق ما میکوبه که ما رو بیدار کنه و تا من جوابش رو با زدن به دیوار ندم ول کن ماجرا نیست

میگه من دارم یه کیک درست میکنم آخر March درست میشه واسه تولدت هست(البته مواد اصلی این کیک از Lego هست ).

توی ماشین گوگوش داشت میخوند بهش گفتم دنی اسم این خواننده گوگوش هست گفت آها فردای اون روز بازم گوگوش داشت میخوند گفت مامان اسم این چیه خیلی اسمش grappig (خنده دار ) هست .

خیلی از ترانه کیه کیه گوگوش خوشش اومده و دوست داره که باهاش هم آواز بشه اگه رسیده باشیم خونه و این آهنگ تموم نشده باشه باید بشینیم توی ماشین تا آهنگ رو کامل گوش کنه .

امروز این نقاشی رو تو مدرسه کشیده میگه باید نقاشی فامیلی رو میکشیدم من هم اینو کشیدم گفتم پس بابا چی گفت این اون موقع هست که بابا رفته بود آمریکا ! 

میگه من کی یه افسانه میگیرم منظورش زن گرفتن بود

کافیه صدای جارو برقی یا سشوار یا همزن بلند بشه دنی هم با صدای بلندتری شروع به آواز خوندن میکنه و البته زیر دوش هم خواننده میشه .

عروسکهاش رو روی زمین چیده ما بین در آشپزخونه و اتاق پذیرایی بعد میگه تو توی فقس هستی گفتم چی گفت فقس گفتم مامان جان قفس درسته گفت آره فقس

میگه ما کی خونمون رو عوض میکنیم میگم اینجا که هستیم خیلی خوبه همین جا می مونیم میگه هر وقت بابا مرد خونه رو عوض میکنیم میگم مامان خدا نکنه بابا باید زنده باشه صد ساله بشه میگه ولی من میخوام نهصد سالم بشه .

شعر کی به ما دست داده خدا داده خدا داده رو داشتم براش میخوندم سوال کرد خدا کیه براش گفتم خدا رو نمیشه دید خدا همه موجودات رو به وجود آورده .....بعد گفت من از دل تو بیرون اومدم پس خدا تو دل تو هست !

چند روز بعد دوباره در مورد خدا سوال کرد گفتم مامان ما نمیتونیم ببینیمش گفت Hij is in de ruimte (خدا توی فضا هست )

الفبای فارسی رو هم یاد گرفته .حساب کردنش عالیه خیلی خوب میتونه اعداد رو با هم جمع کنه یا کم کنه

 از زمانی که خنده های صدا دار کرده بعدش حتما سکسکه هم به دنبال خنده بوده .

هر زمان میخواد Tom and Jerry ببینه باید حتما سیب هم بخوره .

با پارمیدا صحبت میکرد ولی متاسفانه نصف بیشتر حرفهاش رو پارمیدا متوجه نمیشد دلیلش هم این بود که دنی به زبان هلندی صحبت میکرد .بهش میگم بخوایم بریم ایران دوست داری بریم پیش کی میگه اول پارمیدا بعد مامان بزرگ

وسیله ای خریدم برای از بین بردن پرزهای ژاکت داشتم باهاش ژاکتم رو تمیز میکردم گفت مامان این واسه پای بابا خوبه موهاش زیاده میشه همه رو کند !

میگه من دوست ندارم بهم بگن دنی باید بهم بگن Daniel هر کسی هم بگه دنی من هم اسمش رو اشتباه میگم

برای کارناوال هم پلیس شده بود

میگه بابات کجاس میگم مرده میگه کجا مرده میگم ایران بعد ازم سوال میکنه تو ایران آدمها خیلی میمیرن گفتم همه جای دنیا آدمها میمیرن گفت من هلند میمیرم

چند روز پیش میگه من ایرانی و هلندی هستم .

رفت از مسعود سوال کرد چند سالته مسعود جوابش رو داد از من پرسید منم گفتم بعد گفت وقتی شما پیر شدید از اینجا میرید فکر کردم منظورش اینه که ما میمیریم بعد گفت نه از این خونه میرید گفتم نه ما همینجا هستیم تو از این خونه میری

میگه شما باید هر دو با هم بمیرید مسعود هم گفت باشه گفتم چی باشه از کیسه خلیفه میبخشی

رفتیم تو مغازه لباس فروشی اونجا روی دیوار یه متر بود برای اندازه گیری قد بچه ها رفته جلوش وایساده میگه مامان من چند کیلومتر هستم !

میگه تو روی دماغت هم یه چشم داری تو از یه کره دیگه اومدی زمین !

داشتیم موسیقی فرانسوی تو ماشین گوش میدادیم گفت این چه جوری حرف میزنه گفتم فرانسوی گفت من میخوام یاد بگیرم گفتیم هر وقت چهارده سالت شد میری فرانسه که زبان فرانسه یاد بگیری بعد شب بهم میگه ‌مامانِ بچه چه جوری با من حرف میزنه (منظورش خانومش هست ) میگم نمیدونم عزیزم میگه آها فهمیدم به زبان فرانسوی با من صحبت میکنه منم باهاش فرانسوی صحبت میکنم وقتی که رفتم فرانسه زبان یاد گرفتم .

میگه وقتی من بزرگ شدم میام خونه شما شب میخوابم با خواهرم گفتم اسم خواهرت چیه گفت الان نمیدونم  گفتم مامان اون خواهرت نیست اون دوست دخترت هست گفت آها آره با دوستم میام .

روز شنبه دنی و مسعود رفتن فوتبال و موقعی که فوتبال تموم شده بوده دست یکی از بچه ها میره تو چشم دنی و وقتی اومدن خونه حسابی گریه میکرد گفت خوابم میاد خوابید ولی باز با گریه بیدار شد اشک از چشمش میومد و کمی که گذشت دیدیم پشت پلکش هم کبود شده بردیمش بیمارستان که دکتر معاینه کرد و گفت سفیدی چشمش زخم شده و برای اینکه عفونت نکنه براش یه قطره ریخت و بعد هم پماد و باند پیچی کرد و گفت تا فردا چشمش باید بسته باشه و تا پنج شنبه هم باید روزی سه بار پماد داخل چشمش بزنم که خدای نکرده عفونت نکنه . 

عصای Sinterklaas رو توی مغازه دیده میگه مامان نگاه کن اعصاب Sinterklaas گفتم مامان جان عصا نه اعصاب

دندوناش رو مسواک زد بهش گفتم دنی مامان حالا تف کن گفت Ik heb geen meer tof (من دیگه تف ندارم )

دوستش شب خونه ما خوابید ساعت پنج صبح با صدای این دوتا که داشتن با هم حرف میزدن از خواب بیدار شدم .

مسابقه Lingo بود خانوم شرکت کننده اسمش Maria (مریم ) بود دنی گفت پس آقاهه هم اسمش Jozef (یوسف ) هست !

دندونش رو برای اولین بار با مسواک برقی تمیز کردم وقتی مسواک تموم شد گفت دولم هم مثل مسواک میلرزید .

رفتیم نونوایی پیشخون مغازه رو که قبلا نمیتونست خوب ببینه خیلی خوب تونست ببینه بعد میگه همه چیز پایین اومده گفتم نه عزیزم تو قدت بلند شده .

توی ماشین بهم دستور میده میگه مامان اون خط برو اونجا خلوته یا میگه از این کامیون سبقت بگیر

یه عروسک داره که شبها که میخوابه کنارش باید باشه بهم میگه مامان من میتونم این ببعی رو وقتی بزرگ شدم Houden کنم (ببعی رو نگه دارم ) گفتم آره چطور مگه گفت وقتی بزرگ شدم میخوام یه مامان بگیرم بعد یه Baby (بچه ) بگیرم بعد ببعی رو بدم به Baby

لغت فضول رو قبلا شنیده بود و معنی اون رو هم نمی دونست میخواست هر طور شده به کار ببرش گفت بابا فضول هست گفتم چرا گفت آخه تو رو همش بوس میکنه !

اولین دیپلمش رو گرفت اون هم دیپلم اسکیت روی یخ

 یه شال نارنجی رو دور گردن من انداخته میگه تو شدی مامان Koningin (مامان ملکه )

میگه آدم وقتی ۱۰۰۰ سالش شد میمیره

Flip( عروسکی که توی کلاسشون هست و آخر هفته مهمون خونه یکی از بچه های کلاس میشه ) این هفته مهمون خونه ما بود و دنی خیلی خیلی مواظب این عروسک بود و وقتی میخواستیم بریم بیرون لباسهاش رو میپوشید و بهش غذا میداد .

داره تلویزیون نگاه میکنه یه پسر بچه رو دیده میگه مامان این چند سالشه گفتم فکر میکنم ده ساله باشه گفت من اگه ده سالم بشه آدم میشم !( منظورش این بود که مثل این بزرگ میشم )

شب براش کتاب خوندم ازم خواست یه کتاب دیگه براش بخونم گفتم دیگه بسه باید بخوابی گفت اگه یه کتاب دیگه واسم بخونی منم یه Lange kus (بوس طولانی ) ازت میکنم .

اومده میگه مامان من یه چیزی یادم افتاد ببعی drie November (سوم نوامبر )تولدش هست براش جشن تولد بگیریم.

برای یک حرکت بدی که ازش سر زده بود جریمه شد و اجازه نداشت دو روز با DS بازی کنه و چند روز بعدش از من چیزی درخواست کرد که من بهش جواب منفی دادم گفت مامان من تو رو جریمه میکنم اجازه نداری دو روز کار کنی ! 

رفتیم آرایشگاه موهاش رو آرایشگر خیلی کوتاه کرد بهش گفتم دنی چقدر قیافت عوض شده گفت آره شبیه  بابا و Tomas (پسر همسایمون ) شدم !

دو هفته پیش دنی برای اولین بار رفت دندونپزشکی دکتر دندونهاش رو دید و گفت که یکی از دندونهاش خرابه که باید پر بشه و قرار گذاشتیم برای این هفته خیلی خوشحال بود که میخواد بره دندونپزشکی و کلی پز به بچه ها و تا زمانی هم که روی صندلی نشست و دکتر شروع کرد براش توضیح دادن که میخواد چیکار کنه با لبخند گوش میداد ولی وقتی دکتر آمپول زد شروع کرد گریه و اشکاش مثل چی میومد ولی بعد از چند دقیقه ساکت شد و دکتر هر چی گفت انجام داد و دندونش درست شد اما تا شب حس بدی داشت به خاطر بی حسی لب و لپش .

شب که میخواست بخوابه هر چی دنبال ببعی گشتیم نبود که نبود دیگه تنها جایی که نگشته بودیم کمد و کشوی کمدش بود وقتی کشو رو باز کردم دیدم ببعی اونجاس زمانی که میخواسته شورت بپوشه ببعی رو گذاشته اونجا بعد هم یادش رفته که اونو برداره بهش میگم دنی مامان مگه عاشقی میگه آره عاشگ تو هستم (لغت ق رو اصلا نمیتونه خوب تلفظ کنه هر چی سعی هم میکنه نمیشه .

این هم من و دنی که بالای کوه هستیم .

 

بهم میگه من میخوام بزرگ شدم ساختمون ساز بشم

برای تولدش هفت تا از دوستاش رو انتخاب کرد که توی جشن تولدش که تو خونه هست دعوت بشن و غوغایی بود با هشت تا پسر بچه که نگو معلمش میگفت یک هفته از تولد دنی میگذره ولی هنوز بچه ها دارن در مورد جشن و اینکه بهشون خوش گذشته صحبت میکنن .

دو هفته بعد هم تولد دوستش دنیل بود که تنهایی رفت و اونجا هم بهش خوش گذشته بود .

یه شب دوست دنی که اون هم اسمش دنیل هست به خونه ما اومد و تا ساعت ده شب بچه ها داشتن با هم تو اتاق دنی بازی میکردن و روی تخت میپریدن و شلوغی میکردن و به لحظه ای صداشون قطع شد وقتی رفتم دیدم هر دو خوابشون رفته .

هر روز صبح که بیدار میشه میپرسه امروز قراره من خونه کی برم یا قراره کدوم یکی از دوستام بیاد خونمون .

برای اولین بار با یکی از همکلاسی هاش که دختر هست قرار گذاشته بود که دنی بره خونه اونها و من هم اجازه دادم و ظاهرا خیلی هم بهش خوش گذشته بود .

چند روز پیش میگه منم میخوام یه داداش یا خواهر داشته باشم و من هم قانعش کردم که ما تو رو داریم و دیگه بچه دیگه ای نمیخوایم بعد با خودش فکر کرده میگه باشه پس من بزرگ که شدم یه پسر و یه دختر باید داشته باشم .

میگه آدم وقتی ۱۰۰۰ سالش شد میمیره.

جدیدا به نگاه کردن مسابقه Rugby علاقه نشون میده .

داشت تعریف میکرد تو مدرسه چیکار کرده گفت من با توپ زدم تو دول Kasper من و مسعود با هم همزمان گفتیم تو باید مواظب باشی گفت چرا باید میزدم چون تو دولش گل زدم و ما فهمیدم منظور دنی از دول همون دروازه بوده که به هلندی Doel گفته میشه که ما هر دو فکرمون منحرف بوده !

امروز یه شال نارنجی رو دور گردن من انداخته میگه تو شدی مامان Koningin (مامان ملکه )

 

از مدرسه تعطیل شده بود داره از دوستش خداحافظی میکنه بهش میگه یه بوس بده وقتی دوستش رو بوس کرده بهش میگم منم بوس میکنی میگه تو رو که هر روز بوس میکنم اما Domenico رو نه ! 

مسعود و دنی داشتن با هم کشتی میگرفتن در حین کشتی مسعود شروع کرد به بوس کردن دنی یهو دنی گفت نکن بابا مسعود گفت چرا گفت تو تلویزیون آدمها که کشتی میگیرن همدیگرو بوس نمیکنن .

داشتیم با هم پت پستچی رو میدیدم گفتم دنی وقتی من بچه بودم دوست داشتم ماشینی مثل ماشین Pieter post داشته باشم گفت تو پست نمیتونی باشی (منظورش این بود که تو پستچی نشدی )

برای کادو تولدش هم از ما خواسته که براش DS بخریم .

چند تا از دوستاش اسباب کشی کردن و در مورد این موضوع توی کلاس صحبت شده دنی هم چند روز هست که اصرار داره که ما هم باید خونمون رو ببریم یه جای دیگه امروز بهش میگم خوب چرا برای چی میگه آخه این خونه دیگه خیلی کوچولو شده واسه ما باید یه بزرگتر بخریم !

یه آقا رو تو خیابون دیده که موهای سرش خیلی کم بود میگه مامان این آقاهه Haar هاش (موهاش ) خیلی لاغر بود . از بغل یه خانوم رد شدیم موهاش خیلی در هم بر هم بود میگه مامان این خانومه موهاش خیلی Grappig (خنده دار ) بود

بعضی وقتها وقتی از خواب بیدار میشه خوابی رو که شب قبل دیده کامل برام شرح میده چند شب پیش میگه خواب دیدم که کشتی دزدهای دریایی داشت میرفت یهو کج شد و همه دزدها افتادن توی آب و من خیلی خندیدم .

خیلی دوست داره بدون کدوم پرچم مال کدوم کشور هست و هر کشوری کجا واقع شده براش نقشه بزرگ خریدم که بتونه خوب همه رو ببینه و یاد بگیره در حال حاضر پرچم کشورهای ایران آمریکا کانادا هلند آلمان و بلژیک رو میشناسه و همینطور میدونه کجای نقشه قرار گرفتن .

امسال دنی هم با من اومد که برای سازمان حمایت از مبارزه با سرطان پول جمع کنیم براش توضیح دادم که چرا اینکار رو میکنیم و گفتم اگر ازتو سوال کردن  چیکار میکنی و این کاری رو که انجام میدی بهش چی میگن  و برای کی بگو Goede doelen (موسسات خیریه) یهو انگار چیز خیلی مهمی رو کشف کرده باشه گفت مثل دول من !!!

تو این کار خیر کلی خوراکی نصیب دنی شد مردم بهش شکلات و آبنبات و پاستیل دادن .در یکی از خونه ها رو که زدیم یه پیرمرد بود به دنی گفت تو خودت Spaarpot داری و دنی معنی لغت رو متوجه نشد چون تا به حال با این لغت برخورد نکرده بود من به فارسی بهش گفتم یعنی قلک و آقا دو یورو به دنی داد گفت این رو به خودت میدم که بندازی توی قلکت توی این قلک ننداز . 

  

تازگی ها هر چی میخواد بگه یه hele dag هم اضافه میکنه به جملش مثلا من hele dag گرسنه نیستم .

ازش پرسیدم میخوای بزرگ شدی چیکاره بشی میگه خلبان .

میگم دنی اینها رو قاطی پاتی نکن میگه باشی قاطی فاطی نمیکنم

اولین تب خال زندگیش رو زد .

بهش میگم دنی وقتی بزرگ شدی میری واسه خودت خونه میگیری بعد میای پیش میگه نه من نمیتونم میگم خوب چرا میگه آخه من میخوام Piraat (دزد دریایی ) بشم وقت ندارم بیام پیش شما . 

وقتی میخواد نهایت دوست داشتن رو بگه دستاش رو میبره پشت گردنش و میگه من اینقدر دوست دارم .

بهش میگم من اندازه همه درختها و برگها دوست دارم میگه من اندازه Zon (خورشید) بعد میگه خورشید از همه درختها و برگها بزرگتره .

لغت Probleem (مشکل ) رو تازه شنیده میخواد هر جور شده ازش استفاده کنه به من میگه مامان من تو مدرسه یه Probleem دارم میگم چه مشکلی میگه من اونجا خیلی بازی میکنم .

تلمبه رو برداشته میگه من میخوام تو رو باد کنم گفتم خوب میترکم دوست داری بترکم گفت نه تو که Gat (سوراخ ) نداری که بترکی .

جدیدا به بازی با لغات علاقه پیدا کرده .میگیم بریم مسافرت میگه میخوایم بریم Engeland

میگه مامان چرا تو ایران همه بوق میزنن بعد میگه یه بار هم ماشین واسه من بوق زد .

اسم کارگر خواهرم شیرمحمد بود و دنی چون تا به حال یه همچین اسمی نشنیده بود و براش ناآشنا بود بهش میگفت شیر مربا .چند روز پیش با مسعود صحبت میکرده به مسعود گفته یه آقاهه بود تو ایران  اسمش شیر موز بود .

میگه آدمها بهتره با قطار مسافرت کنن نه با هواپیما میگم چرا میگه آخه چرخهای قطار بیشتر از هواپیما هست و زودتر میرسه !

میخواد بگه آب ولرم هست میگه آب ول ورم هست  (wel waarm) .

بازی بلژیک و هلند بود پرچم بلژیک رو دیده میگه این مال کشور Alex هست هر چی هم بهش میگم Alex آلمانی هست زیر بار نمیره .

با خنده میگه مامان میدونی فامیلی مامان دنیل چی هست گفتم نه گفت Brood (نون ) بعد میگه مامان اصلا grappig (جک ) نیست .

تازگی ها خیلی حرف میزنه و همه چیز رو به خوبی توضیح میده برعکس سه یا چهار ماه پیش که هر چی ازش میپرسیدم و میگفت ik beet het niet .

داشتیم با مسعود نقشه رو نگاه میکردیم که برای مسافرت کجا بریم دنی اومده میگه منم میخوام ببینم بعد میگه همه کجا هستن منظورش این بود که این شکلهای تو نقشه کجاها هست

اولین روزی که تو هتل صبحانه خوردیم یاد صدف جون و Alex افتاده بود و فکر میکرد که اونجا همون جایی هست که قبل با صدف و  Alex رفتیم .

از جلوی یه بانک رد شدیم روی در ورودی بانک تابلویی بود با علامت ورود ممنوع و تصویر پول اسکناس و زیرش هم به فرانسوی جمله ای نوشته شده بود گفت مامان این چی میگه گفتم مامان من فرانسوی نمیتونم بخونم گفت نوشته اجازه نیست با یه عالمه krant  (روزنامه ) بری تو !!!!

تو رستوران یکی از گارسونها با دنی قایم موشک بازی میکرد باهاش فرانسوی صحبت کرده بود و دنی متوجه نشده بود اومده میگه این آقاهه حرف میزنه اما من نمیدونم چی میگه .

 

دستبندهای پلاستیکی هست که توی بسته های موز بچه ها گذاشته شده که بچه ها رو به موز خوردن ترغیب کنن و در عین حال هم فروش بیشتری داشته باشن پسرک ما هم خواست که از این موز براش بخریم و داخل کیسه سه عدد دستبند بود که شکل حیونها رو داشت وقتی رفتم سراغش از مدرسه بیارمش گفت مامان من Armband (دستبند ) هام رو با Zwider (دوستش ) Ruilen (عوض ) کردم

به مسعود اصلا بوس نمیده در عوض میگه من به مامان بوس لب میدم .

بهش میگم تو تنها عشق من هستی میگه اما من چند تا عشق دارم میگم کیا هستن میگه اول تو بعد هاپو بعد قورباغه بعد دیکه دیک و بعد هم ببعی .

میگه من یه Cowboy هستم و یه touw (طناب) دارم میندازم گردن بابا .

زمانی که میرفتیم ایران تو هواپیما پشت سر ما آقایی نشسته بود که توجه دنی رو خیلی به خودش جلب کرده بود طوری که دنی بیشتر طول مسیر هلند به ایران رو پیش این آقا نشسته بود من برای اینکه سرگرمش کرده باشم بهش خمیر مجسمه دادم شنیدم اون آقا بهش گفتم قالب رو بده به من دنی گفت قالب واسه کیک هست نه واسه خمیر مجسمه

یه خانوم هم بود که با من سر صحبت رو باز کرد دنی ازم سوال کرد این خانوم دوستت هست گفتم آره گفت دیروز دوستت نبود گفتم نه گفت امروز و فردا دوستت هست .

جوب کنار خیابون رو دیده میگه مامان این Gat (سوراخ ) واسه چیه .

توالت ایرانی رو دیده با تعجب میگه این چیه میگم توالت میگه چقدر grappig(خنده دار ) هست این .

همدیگرو بوسیدیم جرقه زد میگه دهن تو من رو نیش زد .

توی توالت برای اولین با سوسک دید ترسیده بود و از اون به بعد جرات نداشت تنهایی بره توالت هر کسی هم ازش سوال میگرد تو توالت چی دیدی میگفت شوشک دیدم .

میخواد بگه دستت رو بده به من یا دست منو بگیر (میگه دستم بده به من ) یا میگه (دستت بگیر به من)

روزهای آخری که ایران بودیم خیلی دلش واسه باباش و خونه و اسباب بازیهاش تنگ شده بود .  

با خاله مینو برای اولین بار آرایشگاه در ایران رو هم تجربه کرد بعد از آرایشگاه با هم رفته بودن بستنی هم خورده بودن و توی راه که میومدن یه پرنده دیده بودن مینو بهش گفته بود دنی جون من خیلی حیونها رو دوست دارم تو چی دنی هم گفته بود من فقط بلوط رو دوست دارم البته چند تا کتاب و برچسب هم کادو گرفته بود از خاله جونش

برای اولین با انگور یاقوتی رو موقع جشن عروسی صدف خورد بهم میگه مامان انگور رو بزار روی دست tong ام (منظورش این بود که انگور رو بزار نوک زبونم ).

دیروز میگه مامان Sadaf & Alex بیان اینجا خونه ما میگم واسه چی میگه آخه من اونها رو زیاد ندیدم . 

خط کش رو برمیداره میگه من میخوام Meter ( متر ) کنم کتابش رو اندازه میگیره میگه این صد کیلومتره .

روزهای هفته رو به انگلیسی هم یاد گرفته .ماههای سال رو به هلندی میتونه بگه .

میخواد بگه من نباید ببازم میگه من باید نباخم !  .میخواد بگه نبود میگه نیست بود و همینطور وقتی میخواد که من از دست باباش نجاتش بدم میگه مامان نجام بده .

  جشن عید پاک داشتن و از طرف مدرسه  برده بودنشون کلیسا میگم خوب کلیسا رفتی چی شد چی گفتن گفت رفتیم کلیسا اما  Jezus (حضرت مسیح )  اونجا نبود تو کلاسمون هم نبود !!!!

برای صبحانه عید پاک تخم مرغ رنگی درست کرده بودیم که بخوریم و دنی برای اولین بار خورد و خیلی خوشش اومد .

 به دندون پزشک میگه دندون په هشگ .

رفته بودیم رستوران دنی گفت من جیش دارم با هم رفتیم به من گفت تو پشت در بمون و تو نیا من خودم میخوام جیش کنم و من بازم خوشحالم که پسرکم دیگه داره واسه خودش مستقل میشه البته این کار رو توی خونه خودش انجام میده ولی برای اولین بار بود که بیرون از خونه مستقل شده بود .

لباس پوشیدن و در آوردن رو دیگه خودش انجام میده و از این بابت من خیلی خوشحالم البته این کار رو با علاقه زیاد انجام میده .

هفته پیش رفته بود خونه یکی از دوستاش ( Daniel ) به مامانش گفته بود من دوست دارم شب بمونم اینجا و قرار شد که این هفته که تعطیل هستن دنی دوشنبه عصر بره و تا سه شنبه عصر بمونه و اینطور شد که پسرک ما بیست و چهار ساعت رفت به خوشگذرونی .

شب قبل از اینکه بخوابن مادر Daniel زنگ زد که دنی با من صحبت کنه و دنی هم برای اولین بار با من کاملا هلندی حرف زد ..

دو تا از ناخنهای پام رو لاک زده بودم بهم میگه مامان من دوست دارم اینو همشون رو خوشگل کن .

هر زمان که تلویزیون مسابقه نشون میده دوست داره طرفدار تیمی باشه که امتیاز بیشتری داره براش فرقی نمیکنه که چه مسابقه ای باشه .

 توی اتوبان بودیم یهو دنی داد زد مامان اخبار دیدم  ماشینی که از کنار ما رد شد آرم شبکه چهار هلند رو داشت ( RTL4)  که ما بیشتر اوقات این کانال رو واسه دیدن اخبار انتخاب میکنیم .  

میگم روی دستت چی شده میگه هیچی بلوط چنگ زده !!!!

 خواب دیده بود لامپ اتاق خواب شده  monster (هیولا ) و اومده تو اتاقش .

داشتم براش روزهای هفته رو میگفتم میگه Neul(صفر ) شنبه چی داریم گفتم همون شنبه میشه

روزهای هفته رو به هلندی و به فارسی به صورت شعر میخونه .

آخر شعر میگه اگه خوش نباشی دلت میسوزه ازم میپرسه دلت میسوزه یعنی چی .

وقتی با مسعود فوتبال بازی میکرد مسعود میگفت یک هیچ یا دو هیچ و وقتی دنی میخواست امتیازها رو بگه میگفت یک پیچ یا دو پیچ . 

داره با باباش فوتبال بازی میکنه به باباش میگه من Ajax هستم تو هم PSV ( دوتا از تیمهای هلند )

دو هفته هست که دنی کلاس فوتبال رو شروع کرده .

میگه من دوست دارم همش همش شب باشه من روز رو دوست ندارم .از بارون هم خیلی خوشش میاد .

رنگ مورد علاقش آبی و بنفش هست البته در حال حاضر .

شب عید تا موقع تحویل سال بیدار موند که بتونه عیدیش رو بگیره ( و صبح هم دیرتر از بچه ها کلاس رو شروع کرد البته از قبل با معلمش هماهنگ کرده بودم که دنی دیرتر میاد ) و فردا عصرش هم رفت و با پولی که نصیبش شده بود یه اسباب بازی خرید و صدف جون هم یه کلاه که زحمت کار دست خودش بود رو به دنی هدیه داد که قشنگ ترین کادویی بود که دنی گرفت و همین طور مامان بزرگش هم واسش پول فرستاده بود که اون رو هم واسش اسباب بازی خریدیم .

خیلی کار داشتم دنی خواست که باهاش بازی کنم گفتم مامان من الان نمیتونم هزار تا کار دارم که باید انجام بدم نیم ساعتی گذشته بود اومد گفت ماما حالا سی تا کار داری !

داشت با یکی از دوستامون که انگلیسی زبان هست و مهمون ما بود توپ بازی میکرد یه گل بهش زد بعد میگه Dat is yes gol دات ایز یس گل .منظورش این بود که یه گل زدم .

وقتی میخواست با این آقا صحبت کنه انگلیسی و هلندی رو با هم قاطی میکرد و  سعی میکرد که باهاش ارتباط برقرار کنه .

توی فروشگاه من مشغول خرید بودم و دیدم دنی با یه پسر و دختر هم سن و سال خودش دوست شده و داره باهاشون صحبت میکنه .خیلی راحت میتونه با بچه ها ارتباط برقرار کنه و سر حرف رو باز کنه . 

جدیدا به بو خیلی حساس شده میگه ماما Daniel Zafrel بوی بد میده .

عدس پلو درست کرده بودم هنوز بوی غذا توی اتاق بود که دنی از مدرسه اومد گشنه میگه غذای تو بوی خوب نمیده من دوست ندارم بوش رو ولی خودش رو دوست دارم .

بعضی اوقات مسعود غذا درست میکنه و دنی میگه من غذای بابا رو دوست دارم غذای تو رو دوست ندارم .

مسعود برای من کادوی والنتاین خریده دنی میگه پس واسه من چی .

تو کلاس قلب درست کرده بودن و در مورد روز والنتاین صحبت کرده بودن .بهم میگه ماما Zweder ( پسر ) Yarah ( دختر ) رو دوست داره گفتم خوب تو کی رو دوست داری گفت من تو رو دوست دارم و  همدیگرو بغل کردیم و کلی قربون صدقش رفتم .

به مسعود میگم من میخوام فردا برم آمستردام دنی میگه Zonder من (بدون من )

میگه عید که شد بابا بهم عیدی داد میخوام برم Intertoys یا Bartsmit (فروشگاه اسباب بازی ) اسباب بازی بخرم واسه تو هم یه لباس میخرم مامان .

سوال میکنه عید که شد مهمون میاد واسمون میگم نه میگه پس Zonder آدم (منظورش اینه که هیچ کسی خونمون نمیاد واسه عید ).

تو کلاس کارت پستال درست کرده بودن و دنی گفته بود میخوام برای مامانم باشه و آدرس خونه رو داده بود و معلمش پشت کارت نوشته بود وقتی داد ازش خیلی تشکر کردم که به فکر من بوده گفتم کاش یکی هم واسه بابا درست کرده بودی گفت Juufi (معلم ) فقط یه کارت داده بود و من دوست داشتم واسه تو باشه .

 میخواد بگه یه قطره توی شورتم جیش کردم میگه من یه نقله جیش کردم تو شورتم.

چند وقتی هست به کارتون بارباپاپا خیلی علاقه مند شده ٬ صدف جون هم چند تا از کتابهاش رو براش آورده و چند روز پیش هم توی فروشگاه لباس ٬لباسی انتخاب کرده که شکل بارباپاپا داشت .

میگه من و Fay (همکلاسی دخترش ) با هم Afspraak (قرار ) گذاشتیم که بریم خونه همدیگه .

تو راه مدرسه به من میگه مامان من یه خواهر میخوام بهش گفتم مامانی ما فقط تو رو داریم میگه باید چهار نفر باشیم با کلی صحبت کردن و این که ما دوست داشتیم یه پسر داشته باشیم تصمیم گرفت که خودش وقتی بزرگ شد یه پسر داشته باشه و یه دختر .

هوا سرد بود از چشمش اشک اومده بود بهم میگه ماما چشمم آب شد .

چند وقتی هست که توی ذهنش آدمهای خیالی هستند میگه یه خانوم و آقا با بچه هاشون اومدن خونه ما و بچه هاشون با لیگوهای من بازی کردن .

بهش میگم میدونی مامان من اسمش چیه میگه آره خاله مینو !

تو فروشگاه لوازم آرایش رو دیده میگه مامان یه چیزی واسه خودت بخر گفتم نه مامان من لازم ندارم گفت واسه Vejaardag (تولدت ) بخر .

تلویزیون kikker رو نشون میداد قورباغه به دوستش گفت من هم ناراحت هستم هم خوشحال قلبم هم به شدت میزنه دوستش بهش گفت تو عاشق شدی دنی گفت مامان  Hart ( قلب )من Klop (میزنه )میکنه من خوشحالم ٫ناراحت هم هستم من به تو verliefd (عاشق تو ) شدم .

فکر میکنه معنی لغت مسخره یعنی دعوا ٬میگه دو تا از بچه ها با هم Ruzie maken (دعوا )کردن و بعدش میخواد به فارسی معنی کنه میگه با هم مسخره بازی کردن .

به مسعود میگه من برای تو کادو تولد یه موبایل میخرم٬ بعد یه کم فکر کرده میگه منم واسه تولدم یه موبایل میخوام٬ بهش میگم تو که داری میگه نه یه دونه که از توش صدا بیاد من میخوام با کسی حرف بزنم .

با اعداد خیلی بازی میکنه مثلامیگه من از Nul (صفر ) نمیخوابم من از چهار و نیم میخوابم .میگه سه با یک میشه چی یا میگه دو تا Nul با دو میشه چی و همینطور اعداد هست که پشت سر هم میاد و صفر ها ...

صبح که بیدار میشه میگه من از بیست خوابیدم یا من از ده خوابیدم منظورش اینه که من زیاد خوابیدم ٬عدد بیست براش حکم زیاد رو داره .اعداد رو به هلندی میتونه برعکس بشمره .

میخواد بگه متوسط میگه مستطیل .میگه من یه گولوپ شیر خوردم (قلوپ ).به هوشنگ میگه موشک

برای گفتن حروف (ق ) و ( ر )مشکل داره و خوب نمیتونه صداشون رو در بیاره .

چند روز پیش سوال کرد چه طوری نی نی میره تو دل مامانش .

 شب دیر وقت اصرار داشت بره پایین بهش گفتم نمیشه الان وقت خواب هست میگه آخه سرم دوست داره بره پایین لطفا .

 با دوست مسعود رفته بودن مغازه اسباب بازی فروشی دوست مسعود یکی از اسباب بازی ها رو برداشته بود دنی بهش گفته بود اجازه نیست برداریم فقط نگاه کنیم و این آقا خیلی خوشش اومده بود از طرز برخورد دنی .

عمو محمد از دنی سوال کرده بود وقتی بزرگ شدی میخوای چکاره بشی گفته بود میخوام آقا پلیس بشم .

پسرکم دو هفته مریض بود و تشخیص دکتر هم برونشیت بود که با این مریضی خیلی خیلی ضعیف شد . 

باید هر شب قبل از خواب من چند بار چشم بزارم و دنی قایم بشه و همینطور برعکس .خیلی دوست داره که من حباب درست کنم و دنی هم با مشت و سر اونا رو بترکونه .

امشب برای اولین بار لباس تا کرد و چقدر هم قشنگ اینکار رو کرد .

داشتم براش کتاب کتی رو میخوندم (کتابی که خیلی بهش علاقه داره و پارسال صدف جون براش از ایران آورد ) پرسید کتی چند سالشه گفتم چهار سالش هست گفت باباش چند سالشه گفتم تو فکر میکنی چند سالش باشه یه کم فکر کرد گفت مسعود ما چند سالشه .

نصف شب بیدار شد و حالش اصلا خوب نبود چند باری استفراغ کرد و هر بار که میخواست استفراغ کنه  میترسید شب بعد قبل از خواب با نگرانی از اینکه نکنه این اتفاق بازم براش بیفته سوال کرد ماما استفراغ چیه

من رفته بودم خرید و مسعود دنی توی محوطه داشتن قدم میزدن وقتی برگشتم دیدم دنی چیزی داره میجوه گفتم دنی جان چی میخوری گفت هات داگ بهش گفت واسه من چی یهو چیزی رو که تو دهنش بود درآورد که بده به من بخورم

خوابی رو که دیده بودم داشتم برای مسعود تعریف میکردم گفتم هم دنی رو داشتیم هم دو تا بچه دیگه دنی گفت اسم اون دو تا چی بود !!!!

خواستیم بریم مدرسه مه همه جا رو گرفته بود دنی میگه ماما هر وقت مه هست یعنی همه ابرها اومدن پایین و هروقت مه نیست ابرا میرن تو آسمون .

چند روز پیش با ناراحتی میگه ماما ببعی (عروسکش ) دودول نداره گفتم خوب اشکالی نداره یهو گفت چرا چرا داره پیدا کردم دودولش رو و بعد مارک عروسک رو نشون میده میگه ایناهاش .

تلویزیون مسابقه فوتبال نشون میداد به باباش میگه وقتی فوتبال رو دیدیم و تموم شد دو نفری فوتبال بازی کنیم.چنان با هیجان فوتبال رو نگاه میکنه و بعضی اوقات میگه آخ اوت شد .

خودش با خودش توپ بازی میکنه و بلند داد میزنه من لایی زدم .چند روز پیش میگه من میخوام دروازه بان بشم.

میگه ماما صدف جون اینا هم درخت کریسمس دارن میگم نه صدف جون اینا جشن سال نو شون تو بهاره هفت سین میچینن ما هم هفت سین میچینم روی میز وقتی سال تحویل شد به هم کادو میدیم همدیگرو بوس میکنیم با حالت نگرانی پرسید یه بوس یا بیشتر .

از دیدن آتیش بازی شب سال نو خیلی هیجان زده شده بود .

روی نون کنجد بود میگه من اینو دوست ندارم گفتم مامان این کنجد هست گفت من  Kun e jed رو دوست ندارم

هر وقت چیزی میل نداره میگه سرم دوست نداره من اینو بخورم یا اگر چیزی رو خیلی دوست داشته باشه که بخوره میگه سرم خیلی دوست داره اینو بخوره.

میگه ماما امروز صدف جون میاد من نرم مدرسه گفتم تو برو مدرسه با دوستات بازی کن و خوش باش وقتی بیای خونه صدف جون هم اومده فکر میکردم که مثل همیشه که اگر مهمونی برامون میاد سریع خودش رو پشت مبل قایم میکنه و اولش کمی خجالت میکشه با صدف هم همینطور باشه که برعکس خیلی قشنگ سلام داد و صدف بهش گفت بوس میدی گفت آره و به ساعت نکشید که ازش خواست که باهاش بازی کنه البته بازی که از اختراعات خودش بود .

میترا جون که اومد اینجا یه جعبه کوچولو نقل که هدیه عروسی یکی از اقوامی که خیلی دوست داشتیم تو مراسم عروسیش شرکت کنیم و متاسفانه نشد که بریم برامون آورد و دنی خیلی خوشش اومد و همه نقل رو خورد و بازم از من خواست که گفتم هر وقت بریم ایران برات میخرم چند وقت پیش من ظرف لاک پاک کن رو که خیلی شبیه به جعبه نقل بود رو گذاشته بودم روی میز که یهو دنی با خوشحالی برداشتش و گفت ماما اجازه هست من نخود بخورم لحظه اول متوجه نشدم ولی از شباهت جعبه سریع فهمیدم که منظور دنی همون نقل هست و بهش گفتم که  قرار هست صدف جون بیاد پیش ما و به خاله مینو میگم که واست بخره و بالاخره صدف جون دنی رو به مرادش رسوند .

با یه بلوط که چند روز پیش پیدا کرده بود کلی سرگرم شده و به صدف جون میگه بیا با هم با بلوط بازی کنیم صدف بهش گفت میدونی اسم پیشی ما چیه گفت آره بلوط و فکر میکرد که همه گربه ها اسمشون بلوط هست .

فردای روزی که صدف رفته میگه آخ ماما یادم رفت بلوط رو بدم به صدف جون ببره برای خودش .

صدف جون واسش دو تا ماشین سوغاتی آورد خیلی خوشحال شد و ازش تشکر کرد چند دقیقه بعد صدف و مسعود داشتن با هم صحبت میکردن و اصلا متوجه دنی نبودن من شنیدم داره میگه صدف جون یه ماشین دیگه هم برام بخر من  گفتم ماما خریده دیگه گفت نه وقتی دوباره برگشت اینجا میگم نه حالا !

داشتم کتاب براش میخوندم عکس عروس دریایی رو نشون میده میگه مامان این شبیه Paddenstoel  (قارچ ) هست .

میخواد بگه من پا نمیشم میگه من پاش نمیشم .

چکمش رو گذاشته بود پشت در که شب Sinterklaas براش کادو بیاره بهش میگم دنی جان بخواب دیگه میگه نه من میخوام بیدار بمونم تا Sinterklaas بیاد .

روی کادوها اسم هر کس نوشته شده بود خیلی خوب متوجه اسم خودش میشد و سریع برمیداشت و میگفت این مال منه .

خواست اسم Rogier رو بگه اشتباهی بهش گفت yogurt . به جادوگر میگه جاگودر .

براش کتاب هر کسی خونه ای داره رو داشتم میخوندم یه قسمتش در مورد عقاب بود که خونش بالای کوه هست بهش گفتم عقاب خیلی قوی هست میتونه یه گوسفند رو با چنگالاش ببره بالا گفت اجازه نداره ازش پرسیدم چرا گفت گوسفند گناه داره .

با هم منچ بازی میکردیم دوتا از مهره ها رو برده بود تو خونه ولی من هنوز منتظر یه شش ناقابل بودم انگاری دلش برام سوخته باشه گفت مامان میخوای واست شش بیارم (اینم بگم که باهاش مثل یه آدم بزرگ بازی میکنم که اگر زمانی با دوستش بازی کرد و باخت بتونه راحت باهاش کنار بیاد ).

نقاشی رو که تو مدرسه رنگ کرده بود با خودش آورده خونه بهش میگم این کیه میگه این baby Jesus(حضرت مسیح ) هست میگم خوب این آقا کیه میگه اینم David هست .

میگه من از رنگ بنفش خوشم نمیاد صورتی رو هم دوست ندارم صورتی مال دختراس.

چند وقت پیش با باباش تو باغچه گلهای لاله و سنبل کاشتن هر روز میپرسه گلدونها کی در میان بهش میگم گلها وقتی بهار بشه در میان .

باباش بهش گفته من میخورمت دنی هم گفته بچه ها دوست ندارن خورده بشن.

ازم پرسید ماما تولد تو کی هست گفتم وقتی بهار بشه وقتی گلها در بیان گفت من واسه تو کادو میگیرم گفتم مرسی خوب چی برام کادو میگیری یه کم فکر کرد گفت یه دستبند .

بهش میگم دنی واسه تغذیه مدرسه برات سیب موز یا هویج کدوم رو میخوای واسه امروز یه کم فکر کرده میگه Zweder  گفته اجازه نیست هویج بخوریم گفتم تو مدرسه  به حرف خانوم معلمت باید گوش بدی نه به همکلاسی هات که هم سن خودت هستن

 بهش میگم دنی هواپیما میدونی چه شکلی بلند میشه میگه آره خاله مینو گفت اولش دور خودش میچرخه بعد بلند میشه .

تو آینه داشت نگاه میکرد یهو انگاری چیزی کشف کرده باشه گفت ماما ماما گفتم جانم گفت تو چشمم کره زمین هست .

عکس یه دختر رو توی مجله دیده میگه این میترا جون هست .

شعر یه توپ دارم قل قلیه رو واسش خوندم بعد که تموم شده میگه ماما بابا کی عیدی میده .

نشسته بودم روی صندلی و داشتم با کامپیوتر کار میکردم دنی اومد گفت منم بشینم جاش راحت نبود بهم میگه تو بیلت گندس (تو باسنت گندس )

تازگیها یاد گرفته هر چیزی که یه کمی خنده داره یا مسخره به نظرش میاد رو میگه این grappig هست .

توی جاده دوست داره که ماشین با سرعت زیاد بره و از ماشینهای دیگه جلو بزنه .

ببعی رو میندازه پایین میگه ببعی یک و نیمه بعد خودش میره میشه دو و نیم و آخر سر هم من که سه و نیم . 

میخواد بگه راه برو میگه Loop کن .

جدیدا وقتی میخواد بخوابه حتما باید سرش رو بکنه زیر پتو تا خوابش ببره و همچنان باید لامپ اتاقش روشن باشه تا موقعی که خوابش ببره .

هر چیزی میخواد بخوره اول سوال میکنه این آدم رو قوی میکنه بعد که میگم بله قوی میکنه میپرسه خوب چقدر قوی میکنه و بعد با دستش اندازه های مختلف رو نشون میده و من باید بگم چقدر قوی میکنه .

داشت برنامه بچه ها رو میدید که جشن تولد بود گفت تولد تو کی هست گفتم خیلی باید صبر کنی گفتم ولی تولد بابا یک ماه و نیم دیگه هست پرسید واسش کیک چی بگیریم گفتم خوب تو چی فکر میکنی گفت کیک اخبار !

براش یه سری شورت خریدم هر روز باید یکی رو بپوشه و باید هم خودش انتخاب کنه که چه رنگی باشه و چه شکلی برای اون روزش مناسبه !

 میگه من اینجا رو ریخت و پاشت کردم .صبح بیدارش کردم که آماده بشه بره مدرسه میگه هنوز Nacht (شب) هست .

وقتی بابا بزرگش میخواست بره هر کاری کردیم که بوس بهش بده نداد که نداد و فردای اونروز وقتی از مدرسه اومد گفت پس بابا بزرگ کجاس .

میخواست بره بالا بهش گفتم دنی سرو صدا نکن بابا خوابه میگه نه من هِه کم چوکولو صدا میکنم .

مسعود نشسته بود روی مبل دنی بهش میگه تو In 't midden شدی (یعنی تو وسط نشستی ).

برگ درختها روی زمین ریخته میگه همه bladeren  ریخته روی زمین .

زیر بغلش رو نشون میده میگه من نمیتونم بیسکویت بخورم وگرنه زیر بغلم درد میگیره .

میگه مامان میشه اینو واسه من Knoop (گره ) کنی .

میگه چی چی Geluid بود .(میخواد بگه صدای چی بود )

میترا (عمه دنی) واسش یه ماشین کنترلی آورده که کلی از این بابت خوشحال هست .

وقتی میترا میخواست بره ناراحت شده بود میگفت میترا جون نرو بیا بریم خونه با هم بازی کنیم .

با دوستاش رفته بودیم محل بازی بچه ها (شهربازی ) وقتی داشتیم برمیگشتیم خونه میگه حالا کجا بریم میگم میریم خونه تابلو کنار جاده  رو نشون داده میگه اینجا کجا میره میگم آمستردام میگه خوب بریم اونجا آمستردام خوبه .

تو راه برگشت از مدرسه میگه ماما Yara (اسم دختر همکلاسیش هست ) دودول نداره .

میخواد بگه با هم فرق داره یا مثل هم نیست میگه مثل با هم فرقشه .

به مسعود میگه بابا میای با من فوتبال بازی می کنی .آب میوه ها رو میخواد بزاره تو یخچال میگه من میخوام naast elkaar باشه (کنار هم ).

توی رختکن استخر رنگ کاشی ها رو نشون میده میگه ? What colour is this

میگه چرا لاک پشت میگم مامان چون روی کمرش لاک هست بهش میگن لاک پشت میگه چرا میگن لاک .

قراره بود بابا بزرگش بیاد پیشمون من اشتباه کردم از چند روز جلوتر بهش گفتم هر روز که بیدار میشد میگفت امروز بابا بزرگ میاد .

تو مدرسه  زنگ ژیمناستیک باید لباسشون رو در میاوردن وقتی خواسته بوده بپوشه بر عکس پوشیده  منو  که دیده میگه ماما من Verkeerd کردم (من اشتباه پوشیدم )

دوستم با پسرش که دو سالی از دنی کوچیکتره اومده بودن خونمون بچه وسایل دنی رو بر میداشت دنی ناراحت بود شنیدم داره میگه Stoute Aaraz (آراز شیطون )

روز تولدش بهش خیلی خوش گذشت با ربین کلی رقصیدن و از همه چیز لذت برد و کلی هم کادو گرفت هم از دوستهای خوبم و هم از مامان و مینو و شیدا و همینطور از همسایه هامون

از روز جمعه کلاس شنا برای دنی شروع شد و اولش کمی گریه کرد و فکرش این بود که میره اونجا و بازی میکنه و دید نه ولی وقتی رفتم سراغش دیدم چنان غرق شادی هست که انگار نه انگار

براش داشتم کتاب میخوندم که هر کسی خونش یه شکله بعضی آدمها تو ساختمونهای خیلی خیلی بلند زندگی میکنن که بهش میگن آسمون خراش یهو گفت  من و تو یه بار بریم آسمون خراب .

من و دنی و بابا بزرگش رفته بودیم بیرون دنی یه لحظه بابا بزرگش رو ندید کجاس به من گفت آخ ماما بابابزرگ گم شد .

روزای شنبه روزهای خرید هفتگی ما هست سه نفری میریم و یه گاری من و مسعود برمیداریم و یه گاری کوچولو هم دنی بعد از کمی که راه میره و خوراکی های مورد علاقش رو انتخاب میکنه میگه من میرم قسمت کتابها و مجله ها چند وقت پیش ما رو گم کرده بود و یه کمی هم ترسیده بود ولی خوب فروشگاه اونقدر بزرگ نیست و اون منطقه هم دنی رو به خوبی میشناسن به هر حال شنبه قبلی به من میگه ماما من میرم پیش کتابها تو گم نشی ها .

کافیه که من و مسعود همدیگرو بغل بگیریم سریع میاد و میچسبه به پاهای ما .

بهم میگه ماما شکلات بهم بده یکی بهش دادم میگه یکی هم واسه ببعی بعد واسه هاپو و بعد هم واسه Dikkekid (گربه ).بعد میبینم چند دقیقه بعد اومده میگه ماما اینا شکلات دوست ندارن به ببعی علف بده به هاپو استخون و به Dikkedik هم شیر بده .اینم روش جدیدی واسه گول زدن مامان .

داشتیم صبحانه میخوردیم دنی مقداری از نونش که کره و مربا روش مالیده شده بود رو نخواست من برداشتم کمی پنیر روش مالیدم که بخورم گفت ماما این کارو نکن روی کره و مربا اجازه نیست پنیر بزنی وگرنه آقای نون فروش میاد ازت میگیرش .

تو تلویزیون مسابقه شنا نشون میده دنی میخواد شناگر بشه .فوتبال میبینه فوتبالیست میخواد بشه .مسابقه موتورسواری نشون میده میخواد موتورسوار بشه و الی آخر ....

میخوایم بریم رستوران داد میزنه ماما بدو میخوایم بریم شام خوری . 

رفتیم تو توالت رستوران یه عکس خانوادگی قدیمی توی توالت بود دنی میگه اینا اومدن تو تولات عکس گرفتن .

پاشنه پاش درد گرفته میگه ماما چونم رو بوس کن اشتباهی به پاشنه پا میگه چونه .

هاکی رو خیلی بیشتر از فوتبال دوست داره و فعلا تا زمانی که کلاس بتونه بره با جارو دستی چوبیش با باباش هاکی بازی میکنه .

تمام علائم رانندگی رو میخواد که بشناسه و بدونه دلیل هر علامت هم چیه ٬هر فلشی رو که زیرش نوشته باشه میبینه میگه این چی میگه .

روزهای دوشنبه هر هفته پدر و مادرها وقتی سراغ بچه ها میرن اجازه دارن که برن تو کلاس و کارهایی رو که بچه هاشون طی هفته انجام دادن رو ببینن .دست منو گرفته میگه ماما بیا ببین من Vlinder (پروانه ) درست کردم .

سر درد شدیدی داشتم رفتم دنبال دنی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم حس کردم ماشین خوب نمیتونه جلو بره ‬متوجه شدم ترمز دستی رو نکشیدم پایین ‌گفتم ای وای٬ ‫دنی گفت چی شد بهش گفتم که مشکل چی بوده گفت ماما  هر وقت میخوای رانندگی کنی بیارش پایین٬ هر وقت خواستی وایسی بیارش بالا٬‬ دانسته های هفته پیشش رو که بهش داده بودم بهم یادآوری کرد .

چند روزی هست که تصور میکنه که بعضی جاهای از خونه پر از آب هست و باید یا بغل ما باشه یا اگر ما نباشیم بپره٬ بهم میگه ماما منو بغل کن بزار رو تخت اونجا تو آب یه کروکودیل هست .

به پوشیدی میگه بپوشدی .میخواد بگه حواسم نبود میگه حواست نبودم .میخواد بگه پام خون اومد میگه پام  Bloed شد.

ناخنم شکسته روش چسب زخم زدم٬ میگه ماما دستش چی شده براش گفتم که ناخنم شکسته انگشتم رو شروع کرده به بوس کردن .

پسرکم دیروز چهار ساله شد .

اینجا هر کسی که تولدش میشه به دوستاش و معلمهای مدرسه  شیرینی یا شکلات میده و دنی هم از این قاعده مستثنا نبود٬ صبح با دو تا از دوستاش به تمام کلاسها رفته بوده و به همه شکلات داده بود و معلمها هم واسش پشت یه کارت ٬تبریک تولد نوشته بودن٬ من ساعت یازده و نیم رفتم مدرسه و جشن رو با معلم و دوستاش ترتیب دادیم٬ خیلی به دنی خوش گذشت .البته دنی هنوز کادو تولدش رو نگرفته و قرار هست که فردا سه نفری بریم و کادوش رو انتخاب کنه ٬خودش خیلی دوست داره ماشین خاک برداری بگیره ولی چون هوا رو به سردی میره و بارون زیاد میاد بهش گفتیم انتخابی دیگه بکنه حالا ببینیم چی میشه .

 تو ماشین میخواست بخوابه بهش گفتیم نخواب تا برسیم خونه خمیازه کشید گفت نگاه کن دهنم خواب میاد

به آدما میگه آمادا .حرف ق رو گ تلفظ میکنه .به قلب میگه گبل 
 

عقربه ساعت شش و نیم رو نشون میداد ازم پرسید ماما ساعت چنده گفتم شش و نیم گفت نه ساعت پنج و نیم هست .

ساعت اتاق خودش رو اونطوری که دوست داشته تنظیم کرده ساعت هفت و نیم صبح بیدار شده اومده اتاق ما میگه ماما ساعت چنده گفتم ساعت هفت و نیم گفت من تا ساعت دوازده یک خوابیدم  بهش گفتم تا ساعت هفت و نیم گفت نه گفتم برو ساعتت رو بیار ببینم دیدم ساعتش روی دوازده و پنج دقیقه هست.

رفته بودیم با هم فروشگاه اسباب بازی رفته بود طبق معمول قسمت قطارهای توماس گفت ماما نگاه کن Toby vijf Euro هست (توبی پنج یورو هست )

رفته بود بازی دودولش لای میله ها گیر کرده بود شروع کرد گریه وقتی گریش تموم شد و آروم شد پرسید ماما  آدم فضایی ها دودول ندارن (خیلی به آدم فضایی و بشقاب پرنده علاقه مند شده )

 دوشنبه هفته پیش اولین روز مدرسه برای دنی بود  دوست نداشت بره سر کلاس و معلمش اجازه داد که من هم با بچه ها توی کلاس بشینم .

دنی اول تو بغل من بود و پاهاش رو دور کمرم قفل کرده بود و دستاش رو هم دور گردنم و پشت به کلاس نشسته بود٬ بعد از چند دقیقه برگشت ولی همچنان روی پای من نشسته ولی اینبار رو به معلم .

مربی یکی یکی بچه ها رو صدا میکرد و باید بچه ها میگفتن صبح بخیر معلم به دنی که رسید دنی گفت Hallo ٬بعد معلم گفت که بچه ها امروز میتونن ژیمناستیک کنن که دنی بلند گفت منم میرم ژیمناستیک و بعد به من گفت ماما تو پاشو من پام درد گرفت من از روی صندلی بلند شدم و رفتم از کلاس بیرون و ساعت سه و ربع که سراغش رفتم معلمش گفت خیلی عالی بوده .

صبح از خواب بیدار شده اومده تو اتاق ما میگه ماما ماما هشت پا پای منو خورد ٬پسرک خواب هشت پا دیده بود بعدش هم میترسید که بره تو تختخوابش بخوابه میگفت اونجا هشت پا هست .

هفته پیش بازم تب و گلو درد و سردرد داشت از روز جمعه تا یکشنبه شب و دوشنبه هم مدرسه نرفت.

گفت شیدا و  Eelco عروسی کردن ما کی عروسی میکنیم گفتم من و بابا با هم عروسی کردیم گفت من کجا بودم گفتم تو اون موقع به دنیا نیومده بودی گفت من خونه بودم بعد گفت من کی عروسی میکنم گفتم هر موقع بزرگ شدی تو هم ازدواج میکنی با هر کسی که دوست داری گفت آره من با Julian عروسی میکنم گفتم اون پسره نمیشه تو باید با دختر ازدواج کنی یه کم فکر کرد گفت باشه با پارمیدا .

اعداد رو میشمرد گفت بیست و نه ٬ بیست و ده .زبونش رو گاز گرفته دردش اومده میگه من Tong ام درد گرفت .

بهش میگم من آخرش یه روزی تو رو قبل از اینکه من بگم..... میخورم میگه نمیخوری .بهش میگم دنی بریم آرایشگاه میگه وقتی با قیچی موهام رو کوتاه میکنن نوک موهام درد میگیره .

این نقاشی کاردستی رو هم خودش درست کرده و میگه این بابا و مامان هستن.

امروز هم توی مدرسه با دوچرخه زمین خورده بود و لبش خون اومده بود با لب خندون و شاد اومد سمت من همون لحظه معلمش برای من توضیح داد که دنی زمین خورده یه دفعه قیافه دنی صددرجه تغییر کرد .

به مسعود گفتم تخم مرغ برات درست کنم مسعود گفت نه خودم درست میکنم دنی گفت بابا باید خانوما درست کنن !

به مامانم میگه مامان بزرگ فردا بیا خونمون نشت(مثل ) اون موقعه که اومدی من امروز برم بازی تو فردا بیا مامانم گفت باشه یه موقع که هوا خوب بود میام دنی گفت هوا خوبه آفتاب هست میخوره تو صورت بچه ها اونوقت بچه ها هاچو میکنن .به عطسه میگه هاچو.

 مسعود و دنی داشتن تلویزون نگاه میکردن من تو آشپزخونه دیدم داره میگه با خاله مینو رفتیم اینجا گفتم کجا. مسعود گفت قلیون نشون داد فکر کنم دنی یاد فرحزاد افتاده که با خاله مینو رفتین .

هر چیزی رو که دوست داره یا بالعکس نمیگه من دوست دارم میگه بچه ها دوست دارن .

چند هفته ای بود که هر وقت من پشت سرش میرفتم توالت میدیدم تمام دستمال توالت رو باز کرده و ریخته تو توالت.

رفتیم محل بازی بچه ها به یه پسره میگه اسمت چیه اون اسمش رو گفت میگه منم اسمم دنیل هست من چهار سالم شده دیگه بزرگ شدم تو هم مثل من بزرگ شدی؟

توی مرکز خرید دو تا خانوم هلندی جلوی ما به خاطر آسانسور دعواشون شد و کتک کاری کردن بعد که سوار آسانسور شدیم دنی میگه خانوما اجازه نیست همدیگرو بزنن بچه ها اجازه هست.

میگه من میخوام زیاد آب میوه بخورم تا بترکم .میگه من حالم خوش نیست زود بریم بیمارستان.

یه مداد رنگی خودش میگرفت دستش یکی هم میداد به من میگفت با هم شمشیر بازی کنیم دیدم کار خطرناکیه رفتیم با هم دو تا شمشیر براش خریدم از اون روز باید یا من یا باباش باهاش شمشیر بازی کنه.

از وقتی مدارس تعطیل شده دنی خیلی به من وابسته شده باید باهاش بازی کنم اگر من میخوام بالا باشم باید اونم حتما بیاد بالا و بر عکس . 

بعضی از برنامه های بچه ها رو نگاه نمیکنه میگه اینا واسه دختراس. با دخترا بازی نمیکنه میگه من پسرم باید با پسرا بازی کنم .

بعضی اوقات اصلا دوست نداره که ازش عکس بگیرم .میخواد بگه داغ نیست میگه سوخت نیست

من پشت کامپیوتر بودم صدای پا شنیدم گفتم مسعود دنی گفت من بابا نیستم من پسر هستم گفتم خوب تو هم وقتی بزرگ شدی بابا میشی گفت آره بابا میشم بعدش میشم خانوم.

با هم قایم موشک بازی میکنیم قبل از اینکه بره اعلام میکنه که قراره کجا قایم بشه .

این هم عکس فارغ التحصیلیش از مهدکودک و بوسیدن بهترین دوستش Kei

  

قبل از اینکه Ninotchka بیاد به من گفت ماما ماشینهای من کمه میشه بازم برام بخری گفتم فعلا نه هر وقت که پول داشتم باشه و شب که Ninotchka اومد واسش پنج تا ماشین آورد و آرزوی پسرکم برآورده شد.

Ninotchka بهش میگه وقتی اومدی خونمون دوست داری چی درست کنم بخوری میگه Ontbijtkoek (یه نوع نون صبحانه )

دوست داره وقتی تو آشپزخونه کار میکنم بشینه روی کابینت و ببینه که من چکار میکنم و یک ریز هم سوال میکنه این چیه این واسه چیه ......

وقتی میخوام باقالا پاک کنم میاد و میگه منم میخوام کمک کنم و الحق هم خوب کمک میکنه .

تمیز کردن میز رو خیلی دوست داره و هر بار که من میخوام دستمال کشی کنم میگه منم کمک کنم.

داشتم براش کتاب میخوندم عکس عینک بود گفتم هر کسی که چشماش ضعیفه باید عینک استفاده کنه گفت منم میخوام آخه آفتاب چشمام رو اذیت میکنه گفتم وقتی بزرگ شدی حتما واست عینک آفتابی میگیرم گفت من میخوام نشته (مثل) Jesse گفتم خوب Jesse چشمش ضعیف هست دکتر گفته باید عینک استفاده کنه باز گفت منم باید استفاد کنم .

بعضی اوقات چیزی رو که میخواد باید همون لحظه انجام بشه بهش میگم دنی جان مامان صبر کن میگه من نمیتونم صبر کنم .میخواد بگه بغلم کن میگه بَلَم کن .

تب بالایی داشت بالشش داغ شده بود میگه ماما بالشم سوخت .

رفته بودیم خونه دوستم دنی حالش خوب نبود شوهر دوستم ازش پرسید حالت چطوره دنی گفت دلم خوش نیست منظورش این بود که دلم درد میکنه و حالم خوب نیست .

اگه مهمون داریم یا میریم مهمونی قبلش سوال میکنه ماما بچه هم دارن چوکولو هست یا بوگوزو.

میگم دنی جان من برم حموم میگه نه نمیخواد بری میگم نه مامان اونوقت میشم مثل میگه حسنی!

رفته بودیم فروشگاه لوازم خانگی من و مسعود داشتیم با هم صحبت میکردیم دیدم دنی اومد با یه ساعت آبی رنگ دیواری گفت اینو برای من بخرید گفتیم نه نمیشه گفت شما تو اتاقتون ساعت دارید من ندارم منم میخوام گفتیم بزاره سر جاش و بعد هم رفتیم .چند روز بعد گفتم پسر خوبی باشی و نق نزنی با هم میریم اون ساعت رو واست میخرم و دنی حالا صاحب یه ساعت دیواری آبی هست .

مسعود  میگه دنی شلیل میخوری میگه نه من شدید نمیخورم .

میگم ماشین باری چیکارم داری یه داداش دارم دنی میگه ندارم .میگم یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه میزنم زمین میگه میزنم بالا

 

وقتی سوار ماشین میشیم من همیشه میگم خدایا به امید تو چند روز پیش هم طبق عادت همیشگی گفتم  خدایا به امید یهو  دنی گفت من !

رفته بودیم kermis (مثل شهربازی هست که سالی یک بار در شهرهای مختلف به مدت یک تا دو هفته برگزار میشه ) سه تا از دخترای همکلاسی دنی اونو دیدن و بهش سلام دادن یکی از این دخترا یه آبنبات قرمز شکل قلب دستش بود بعد از این که کلی گذشت بهش گفتیم Olibol میخوره یا پشمک گفت من Hart میخوام و من متوجه شدم که این آبنبات قلبی میخواد .

داشتم واسش کتاب میخوندم یه گربه بود که تو صفحه اول رنگش مشکی بود و تو صفحه بعدی رنگش طوسی گفت این گربه هست چرا دوتا رنگ شده (اشتباهی که توی نقاشی اون کتاب شده بود رو متوجه شده بود )

شب بعد از اینکه کتاب براش خوندم دوست داشت که کتابهاش رو نگاه کنه و بعد بخوابه رعد و برق هم شدید بود چند بار بهش سر زدم که مبادا ترسیده باشه که دیدم غرق در تماشای کتابهاش هست بعد از چند دقیقه که رفتم تو اتاقش دیدم ملحفه رو تو سرش کشیده فکر کردم خوابه خواستم از روی سرش بردارم که گرمش نشه گفت نکن من میترسم سرش رو از ترس زیر ملحفه کرده بود و ما رو هم صدا نزده بود بهش گفتم من پیشت هستم تا خوابت ببره و با خیال راحت خوابش رفت .صبح بیدار شده به باباش میگه دیشب همه بچه ها ترسیدن .

روز پنج شنبه رفتیم که با مربی جدیدش آشنا بشیم و بهش گفتم بعد از تعطیلات میری این کلاس چون تو چهار ساله شدی و بزرگ شدی و باید چیزای بیشتری یاد بگیری .روز جمعه که رفتیم آخرین جلسه کلاس قبلی رو داشته باشه گفت ماما بریم اون یکی کلاس من دیگه بزرگ شدم اینها همشون بچه هستن !

با صدف تلفنی صحبت میکرد صدف بهش گفت سرما خوردی گفت آره سرما خوردم نون خوردم پاپ خوردم رفتم مدرسه.

به صدف گفت من ماکارونی خوردم صدف بهش گفت به من هم میدی گفت تو خونه خاله مینو هستی بیا اینجا بخور.

صبحانه رو که خورد دیدم دور نون رو نخورده گفتم دنی چرا اینا رو نخوردی گفت من پوستش رو نمیخورم .

تو راه برگشت از مهد میگه ماما من با Kei صحبت کردم که Julian بیاد مهدکودک (kei دوست مهد کودکش هست و Julian دوست مدرسه ).

از اول تا آخر مسابقه باید برای دنی توضیحات بدیم سوال میکنه و باید هم جواب درست بگیره وگرنه بازهمون سوال رو تکرار میکنه میگه اون که لباسش آبیه کیه اون که لباسش زرده کیه اونها که لباسشون سیاه کی هستن و......چرا آقاهه سوت زد .من چند بار با صدای بلند داد زدم میگه ماما یواش من ترسیدم .

مسعود  داشت مسابقه فوتبال تماشا میکرد و کانال دیگه داشت مسابقه دوچرخه سواری رو نشون میداد دنی گفت من میخوام  دوچرخه رو ببینیم .

دیروز میگه خاله مینو کجاس میگم مامان خونه خودشون هست میگه بریم خونشون گفتم ایران هستن گفت خوب با هواپیما بریم ایران .

صبح وقتی از خواب بیدار میشه از تو اتاقش داد میزنه ماما اجازه هست پاشواَم  و تا صدای من رو نشنوه سوال رو تکرار میکنه و از تخت بیرون نمیاد.

بهش میگم دنی بریم برات چند تا تی شرت بخرم میگه آره ماما خوبه من دوست دارم برای من بخری واسه خودت نخری !

گفتم دنی پنج شنبه میخوایم با Tomi و مامانش بریم Pofijeshuis میگه آره نشته(مثل ) صدف که بود رفتیم دوباره  صدف بیاد بریم .

رفته بودیم با هم بیرون گفت اجازه هست برام ماشین خاک برداری بخری واسش خریدم اومدیم جلوی مغازه شکلات فروشی گفت میخوام گفتم نه شروع کرد به گریه کردن من راهم رو کشیدم رفتم دیدم اومد و همچنان گریان گفتم باشه شکلات میخوای پس بریم ماشین رو پس بدیم شکلات بخریم گفت نه و گریه تموم شد انگار نه انگار که شکلات میخواست .

کافیه که یه آهنگ از تلویزیون بشنوه سریع میره ارگ رو بر میداره و شروع میکنه به زدن و میگه من Music  درست کنم.

ناخن های لاک زده من رو دیده میگه ماما ناخن هات چقدر گشنگ شده (قشنگ ).

میخواد بگه کمرم میخواره میگه کمرم خار اومده .

داشتم سالاد شیرازی درست میکردم و دنی هم روی کابینت نشسته بود و نگاه میکرد یهو انگاری چیزی کشف کرده باشه گفت ماما مثل Stoplicht  (چراغ راهنما )  هم قرمز هست هم سبز اما نارنجی نداره قرمز منظورش رنگ گوجه و سبز هم رنگ خیار .

یه خونه کشیدم گفتم خوب درش رو تو بکش یه در کشید که اصلا به خونه جور نبود گفتم دنی این در خیلی کوچولو هست گفت این در واسه بچه هاس.

چند روزی هست که وقتی میخواد منو صدا بزنه بهم میگه مامی مامی و لبخند شیطنت آمیزی میزنه گویا از بچه های مدرسه شنیده و میخواد که تجربه کنه این شکل صدا زدن رو .

بهش میگم دنی میدونی مامان من کیه میگه آره خاله مینو هست .

رفته بودیم خرید هفتگی من از قسمت بیسکویت ها یه بسته برداشتم گذاشتم توی گاری خرید دنی گفت ماما این مال دختراس دیدم عکس Dora روش هست و گفتم من متوجه نشدم بیا با هم بریم بیسکویتی بگیریم که مخصوص پسرها باشه .

دست راست من رو شروع کرده به اره کردن (به قول خودش ) بعد بهش میگم اگه دست منو اره کنی اونوقت دیگه دست ندارم که واست غذا درست کنم دست چپم رو نشون میده میگه با این درست میکنی .

داشت دوچرخه سواری میکرد خورد زمین پاش کمی خراشیده شد شروع کرد به گریه کردن گفتم بیا چسب زخم برات بزنم خوب میشه وقتی چسب زخم رو براش زدم میگه مرسی چسبیدی .

رفته بودیم خرید دنی گفت بریم مغازه اسباب بازی فروشی بهش گفتیم باشه ولی چیزی امروز نمی خریم یه ماشین دید گفت اینو میخوام گفتم این ماشین برای بچه های کوچولو هست به سن تو نمیخوره گفت خوب منم کوچیک شدم .

تلویزیون داشت کارتون Pingu رو نشون میداد و من تو آشپزخونه بودم دیدم دنی اومد اول خودش رو به من چسبوند و بعد هم رفتم توی انباری و در رو روی خودش بست گفتم چی شده ماما گفت تلویزیون خوب نیست رفتم دیدم داره یه شیر آبی بد ترکیب رو نشون میده که من هم به جای دنی ترسیدم چه برسه به دنی و بعد براش گفتم که Pingu  داشته خواب میدیده .