تبليغاتX
پسرکم دنی
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers
هفته پیش که رفته بود گردش بهش خیلی خوش گذشته بود ولی جاش خیلی خیلی خالی بود .

کلی لغتهایی جدید یاد گرفته :سلام .موز.zo.zacht.  وقتی که با Dublo هاش پل درست میکنه و قطارش رو از روش رد میکنه و قطار سر میخوره میاد پایین میگه wow  .

وقتی یه کار عجیب و هیجان انگیز میکنه میگه O Nee

جای شکلاتها رو فهمیده کجاست میره اونجا و به من میگه شکلاپ .میوه خیلی دوست داره به آناناس میگه آنانا .لغت آلو رو خیلی خوب ادا میکنه .عاشق عنبه شده

یه بار که روی تخت ما بود من بهش گفتم دنی داش داش برقص و اونم از اون به بعد وقتی میخواد بره روی تخت میگه داش داش .

دیروز داشت کارتون نگاه میکرد یهو داد میزنه Leeuw .و امروز داشت یکی از DVD خودش رو برای بار اول میدید و شروع کرده بود به قهقه زدن من اومدم ببینم چیه که دنی اینطور میخنده میبینم که یکی از شخصیتهای کارتون چند بار میخوره زمین و دنی به خاطر اون میخنده .

همیشه وقتی تلفن زنگ میزنه میدوه میاد به من میگه که من گوشی رو بردارم و امروز که تو حیاط بودیم و تلفن همسایه زنگ خورد به من فهموند که تلفن زنگ میزنه که بهش گفتم تلفن ما نیست .

خیلی وقتا که من یادم بره و گوشی تلفن جلو دستش باشه اونو  برمیداره و میگه بابا و چند تا شماره میگیره و شروع میکنه با باباش صحبت کردن .

 

+ نوشته شده در  Sun 17 Aug 2008ساعت 11:32 PM  توسط مامان دنی | 
دنی خدا رو شکر خیلی بهتر شده و دوباره شیطنتهاش رو شروع کرده . البته خیلی خیلی ضعیف شده و این رو زمانی متوجه میشم که بغلش میکنم .

روز سه شنبه که بردمش مهد مربیش گفت دنی از ۱۶سپتامبر  از گروه Baby(صفر تا دو ساله ) به گروه Peuter (دو تا چهار ساله ) نقل مکان میکنه و برای اینکه کم کم با محیط آشنا بشه یک برنامه براش ریختن که به این صورت هست که :

دوم سپتامبر یکی از مربیها دنی رو میبره طبقه بالا و اونجا رو بهش نشون میده .

چهارم سپتامبر از ساعت یک تا دو .نهم سپتامبر از ساعت یک تا سه .یازدهم  سپتامبر سه تا چهار و نیم و بالاخره شانزدهم سپتامبر هم تمام روز .

امیدوارم که همه چیز خوب پیش بره و دنی بتونه زود با محیط جدید اُخت بگیره .

خیلی وقت بود شاید از وقتی که از ایران برگشتیم دنی لب به پلو نزده بود و از دیروز منو شگفت زده کرده وقتی که لوبیا پلو رو تا آخرش خورد و من تو پوست خودم نمیگنجیدم و امروز هم برای اولین بار پلو مرغ خورد .

صبح که از خواب بیدار میشه اگر باباش هنوز نرفته باشه سرکار کلی واسه باباش صحبت میکنه .وقتی هم من دارم با تلفن صحبت میکنم باید بیاد صدای طرف مقابل رو بشنوه و بعد بره سراغ بازیش .امروز خیلی بارون شدید بود همون موقع پستچی ما اومد من دیدم بنده خدا گناه داره که زیر بارون بمونه بهش گفتم بیاد تو تا بارون کمتر بشه وقتی مسعود عصر اومد خونه قبل از اینکه من حرفی بزنم شروع کرد با مسعود حرف زدن و یهو نه گذاشت نه برداشت گفت آقا پستچی

وقتی میگم یک میگه دو بعد یادش میره بگه سه و وقتی من میگم یک دو اون میگه سه

سعی میکنه هر چیزی رو که میشنوه تکرار کنه .

بهش میگم دنی چیه ؟ میگه آقا باز میگم دنی چیه میگه عسل .به هواپیما میگه  Hamana به آمبولانس میگه  Abola به CornFlex میگه Babela 

شخصیتهای کارتون Teletubis رو به خوبی میشناسه و اسامیشون رو هم خوب ادا میکنه .

امشب چمدونش رو بستم که فردا به مدت تقریباْ ۴۸ ساعت بره پیش یکی که خیلی خیلی دوستش داره و اونم عاشق دنی هست

+ نوشته شده در  Fri 8 Aug 2008ساعت 11:51 PM  توسط مامان دنی | 
دنی از روز چهارشنبه تب داشت نه غذا میخورد نه راحت میخوابید. بعد از سه روز بردمش دکتر وقتی دکتر دیدش گفت که گوشش عفونت کرده و تنها چیزی که تجویز کرد مسکن بود( که این کار رو من طی این سه روز انجام داده بودم و فایده ای نداشت جز اینکه تبش رو تا چند ساعتی پایین نگه داره) .از دکتر سوال کردم آنتی بیوتیک تجویز نمیکنید و اونم گفت اگر تا دوشنبه تب داشت بیارش تا ببینمش .

شنبه شب حدود ساعت هفت بود  دنی تو بغل مسعود بود که یهو جیغ دنی بلند شد نمیدونم چقدر زمان برد ولی به نظر من خیلی طول کشید و بعد هم خوابش برد .مسعود دنی رو روی تخت ما خوابوند و وقتی بعد از ده دقیقه من رفتم سری بهش بزنم و ببینم تبش در چه حاله که دیدم گوشش پر شده از عفونت  سریع اومدم به مسعود گفتم و اونم زنگ زد به بیمارستان و اونا گفتن که مشکل دیگه برطرف شده و اگر فردا هم تب بالای ۳۸ درجه داشت تماس بگیرید .فردا دنی تا شب تب نداشت ولی مرتب از گوشش عفونت خارج میشد تا اینکه یکشنبه شب ساعت ۱۲ دنی با تب شدید از خواب بیدار شد و وقتی من لامپ رو روشن کردم دیدم چند تا دونه جوش هم روی صورت و پاهاش زده و مجددا با بیمارستان تماس گرفتیم و اونا گفتن که ببریمش .بالاخره بعد از پنج روز آنتی بیوتیک رو تجویز کردن و شب که از بیمارستان اومدیم دنی آنتی بیوتیک رو گرفت و امروز صبح هم خورد و خدا رو شکر عفونت گوش و تب از بین رفت .

شنبه و یکشنبه شب از بدترین روزای زندگیم بود امیدوارم که هیچ مادری این روزها رو تجربه نکنه که خیلی خیلی سخته .

این هم اطلاعاتی در مورد این بیماری

+ نوشته شده در  Mon 4 Aug 2008ساعت 10:30 PM  توسط مامان دنی | 
وقتی سطلش رو نشونش دادم گفتم دنی این چیه اسمش رو به هلندی گفت

دیروز رفته بودیم با هم بیرون و تو خیابون راه میرفت و بلند بلند حرفایی میزد که فقط خودش میفهمید و مردم هم با خنده بهش نیگا میکردن

 اگه یه آشنایی که چند وقتیه ندیدش بخواد بهش نزدیک بشه دنی به من میچسبه و دست منو محکم تو دستش میگیره

دو روز پیش برای اولین بار بستنی یخی خورد و خیلی هم خوشش اومده بود.

پسرک دو روزی مریض بود طوری که روز پنجشنبه از مهد زنگ زدن که دنی تب داره و خیلی بیقراری میکنه و وقتی رفتم سراغش عسلکم تو تب میسوخت .

از هندوونه خیلی خوشش اومده و منم هر روز یه قاچ هندونه میدم دستش و میره تو حیاط میخوره و حال میکنه .

ماشین بازی و قطار بازی رو خیلی دوست داره یاد گرفته که ریلها رو بچینه و بعد قطارها رو پشت سر هم

 راه ببره و ساعتها با این بازی سرگرم بشه.

 

+ نوشته شده در  Mon 28 Jul 2008ساعت 9:10 AM  توسط مامان دنی | 
بیشتر لغاتی رو که میگم دنی هم تکرار میکنه .

آقا صبح ساعت هشت هوس بیرون رفتن کرده .با هم رفتیم بیرون یه کمی جلو در خونه قدم زده و آواز خونده و واسه خانوم همسایه بوس فرستاده و برگشتیم خونه.

دیروز وقتی تو حیاط با مسعود مشغول تمیز کردن باغچه بودیم دنی صدا میزد مامان و میدوید به طرف من و دستاش رو دور کمرم حلقه میکرد و صورتش رو روی صورت میزاشت و منم کلی قربون صدقش میرفتم باز میرفت و باز تکرار میکرد .

این پسرک من هنوزم که هنوزه صدف رو از یاد نبرده آخه میدونه مامانش چقدر صدف رو دوست داره .

دیشب بعد از اینکه حمومش کردم و حولش رو تنش کردم داشتم وسایل رو مرتب میکردم میبینم به سینک دستشویی آویزون شده و داره واسه خودش تاب میخوره .

یه بار من به این پسرک یه آبنبات سبز کوچولو دادم امروز میبنم یه دکمه سبز بزرگ رو برداشته میخواد با دندونش بشکونش به خیال این که آبنباته .

وقتی چیزی رو بهش میدم و یادم میره که بهش بگم بفرما فسقلی به هلندی به من میگه alsje

با کمک خاله مینو هم از حالا به بعد میتونید صدای دنی و حرفاش رو بشنوید .مرسی خاله مینو که باعث شدی صدای من به دوستام برسه

و این هم صدای عسلک من

 

+ نوشته شده در  Wed 23 Jul 2008ساعت 2:37 PM  توسط مامان دنی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من دنی هستم 16 سپتامبر 2006 به دنیا اومدم قراره که مامانم اینجا از من برای شما بنویسه

پیوندهای روزانه
فیلمهای دنی در یوتوب
علیمردان اومده
کلی عکس از این پسرک
پرنس« دنی » فردا برای اولین بار از ایران دیدن می کند
یک پست با قر کمر
چون بوی گل همره باد صبا خوش آمدی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
10/23/2009 - 11/21/2009
9/23/2009 - 10/22/2009
8/23/2009 - 9/22/2009
7/23/2009 - 8/22/2009
6/22/2009 - 7/22/2009
5/22/2009 - 6/21/2009
4/21/2009 - 5/21/2009
3/21/2009 - 4/20/2009
2/19/2009 - 3/20/2009
1/20/2009 - 2/18/2009
12/21/2008 - 1/19/2009
11/21/2008 - 12/20/2008
10/22/2008 - 11/20/2008
9/22/2008 - 10/21/2008
8/22/2008 - 9/21/2008
7/22/2008 - 8/21/2008
6/21/2008 - 7/21/2008
5/21/2008 - 6/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
1/21/2008 - 2/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
9/23/2007 - 10/22/2007
8/23/2007 - 9/22/2007
7/23/2007 - 8/22/2007
6/22/2007 - 7/22/2007
5/22/2007 - 6/21/2007
4/21/2007 - 5/21/2007
3/21/2007 - 4/20/2007
2/20/2007 - 3/20/2007
1/21/2007 - 2/19/2007
12/22/2006 - 1/20/2007
10/23/2006 - 11/21/2006
8/23/2006 - 9/22/2006
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

ليست وبلاگهای به روز شده