
![]() |
![]() |
|
|
میگه یکی دیگه آب میوه میگم نه شیر بخور داد میزنه میگه آب میوه بهش اعتنا نمیکنم میگه ماما نیستش رفته خونه
رفتیم به مرغابی ها نون بدیم یه مقدار که بهشون نون داده خودش شروع کرده به نون خوردن و دیگه یادش رفت که نون رو واسه مرغابی ها برده بودیم خوردَشه هَمش :همش و خورده تازگی ها خودش انتخاب میکنه که چی بپوشه .اگر بخوام لباسش رو عوض کنم به سختی از لباسی که تنش هست دل میکنه . بعد از دو هفته تعطیلی وقتی به کودکستان رفت اینقدر ذوق زده شده بود که نگو با شادی میگفت خداس بابا (خداحافظ) خداس Alex رفته بودیم بیمارستان دنی رو گذاشتم مهد بیمارستان و حدود سه ربعی اونجا بازی کرده بود خیلی بهش خوش گذشته بود وقتی رفتم سراغش نمیومد بالاخره راضیش کردم و رفتیم مرکز شهر یهو دنی برگشته به من میگه بریم بیمارستان ! امروز صبح از خواب بیدار شده میگه دنی تلفوم خال مونو حف بزنه (دنی تلفن بزنه به خاله مینو حرف بزنه )زنگ زدیم و کلی با خاله جونش درد و دل کرده . لباس گرم کن منو انداخته وسط اتاق میگه Dani springen (دنی بپره ) و به من میگه باید تو آشپزخونه باشی و حتما هم روی شوفاژ بشینی و منو تشویق کنی . به مسعود میگم چند روز دیگه تولد صدف هستش دنی میگه تبلد تبلد عید موآئک
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من دنی هستم 16 سپتامبر 2006 به دنیا اومدم قراره که مامانم اینجا از من برای شما بنویسه
|
| پیوندهای روزانه |
|
فیلمهای دنی در یوتوب علیمردان اومده کلی عکس از این پسرک پرنس« دنی » فردا برای اولین بار از ایران دیدن می کند یک پست با قر کمر چون بوی گل همره باد صبا خوش آمدی آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
|
|
RSS
|