<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پسرکم دنی </title>
<link>http://daan2006.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 Dec 2009 20:33:33 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://daan2006.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>دوست نداشت بخوابه صدام زده میگه جیش دارم بردمش توالت کلی معطل کرده بهش  میگم تموم شد میگه نه یه کم دیگه زور بزنه (یه کم دیگه زور بزنم )  . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با دهنش آهنگ Dag sinterklaasje رو میخونه .چون Zwarte Piet  در زده و وارد خونمون شده حالا از اون روز هر صدای میشنوه میگه Zwarte Piet هستش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهش میگم با بابا میرین بیرون میگه نه سه تا از انگشتاش رو نشون میده میگه اینجوری بریم منظورش این بود که سه نفری بریم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تبلیغ لامپهای درخت رو تو مجله دیده میگه اینا واسه چیه میگم واسه تزئیین درخت کریسمسه میگه خوب درست کنیم گفتم باید بابا بیاد با هم بریم بخریم باباش که از سر کار اومده میگه بابا بریم درخت کریسمس بخریم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم درخت کریسمس بخریم دنی رو هم با خودمون بردیم من و مسعود داشتیم به هم میگفتیم این قشنگه یا این یکی دنی صدامون زده میگه این قشنگه میبینم که یه گلدون که گل داره رو نشون میده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کادو واسه بچه دوست مسعود خریدیم میگه این واسه منه گفتم نه واسه بچه دوست باباس میگه نه واسه دوست منه !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کیشمیش بهش دادم بخوره میگه Zantjes منظورش Rozijntjes هست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفته بودیم برای نوبت دوم واکسن آنفولانزا وقتی خانومه خواست آمپول رو بزنه قبلش به دنی یه کیک بزرگ رو که کنار سالن بود نشون داد گفت ببین این کیک بزرگ رو دنی گفت پس درخت کریسمس کجاس .و بعد خواست بهش یه پاستیل زرد رنگ بده که دنی به هلندی بهش گفت لازم نیست وقتی آمپول رو زد کمی  گریه کرد خانومه بهش گفت مطمئنی که نمیخوای گفت آره نمیخوام سبزش رو بده منظورش این بود که پاستیل زرد رنگ رو نمیخوام رنگ سبز رو میخوام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پوپ کرده میگه شکل R شده .رفتیم Ikea وقتی برمیگشتیم تو سالنش عکس یه قلب بود که دوتا دست داشت و دستاش رو از هم باز کرده بود دنی میگه گلب (قلب ) داره میگه دنی خداسِس (خداحافظ )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح از خواب بیدار شده میگه بریم پیش کانی میگم الان نمیشه میگه خوب بریم بازار روز گفتم بازار روز امروز تعطیله میگه خوب بریم بالا بریم پایین منظورش مرکز خرید هست که با پله برقی بره بالا و بعد میگه بریمه BartSmit مرکز خرید اسباب بازی بهش گفتم نه بعد اومدیم پایین دستش رو گرفته به دلش میگه دنی دلش درد میکنه بریم دکتر با ماشین .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گذاشتمش که بخوابه صدای در اومد رفتم میبینم با کیسه خوابش از تخت اومده بیرون نگاه کردم دیدم کاغذ دیواری اتاقش رو پاره کرده به مسعود صدا زدم گفتم کاغذ دیواری رو هم کنده انگشتش رو میزاره روی لبش میگه هیشت(هیس )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i50.tinypic.com/xcnehi.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 20:33:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daan2006&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>daan2006</dc:creator>
<guid>http://daan2006.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://daan2006.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای مرغ درمیاره میگه گُدگُدگِدا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخواد بگه سوختم میگه دنی سوخت شد .صبح بیدار میشه میگه دنی پنج تا Clok (ساعت ) خوابید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نصف شب بیدار شده منو صدا کرده رفتم تو اتاقش میگه ماما Eelco بود اینجا بود رفت پیش دنی (از پیش دنی رفت ) و این اولین بار بود که خوابش رو برام تعریف کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستش درد گرفته بود میگه یه کم زیاد اُوف شد .میخواد بگه نشکست میگه شِک اَست نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم آخ پلو سوخت با حالت سوالی میگه ماما پلو اُوف شد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی میخوره زمین مامانم میگه یا علی یاد گرفته خودش تا میخوره زمین یا میخواد بیفته میگه یا علی . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خرما بر میداره به مامانم میده .نارنگی پوست میکنه میده به مامانم و بهش میگه تو بخور بفرما .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتیم با هم میرفتم ببرمش مهد دختر همسایه رو دیده بعد از سلام و احوالپرسی بهش میگه بابا خوابیده اونم یه نگاهی کرد به ماشین مسعود متوجه شد که مسعود خونه هست گفت آره بابات خوابه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هویج خیلی دوست داره و حتما هم باید هویج سر و ته داشته باشه تا به هویج بودن قبولش کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند شبی هست که Sinterklaas اومده و هر شب کفشش رو با یه هویج میزاره جلوی در و شعر واسه سینت میخونه و صبح با شادی میره سمت کفشش که ببینه سینت واسش چی آورده .بعضی شبها هم که میخواد کفشش رو بزاره بهش میگم دنی جون ماما سینت که نمیتونه هر شب بیاد خونه ما باید خونه دوستات هم بره و واسه اونها هم کادو ببره و راضی میشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i50.tinypic.com/2ugdiz6.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 19:15:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daan2006&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>daan2006</dc:creator>
<guid>http://daan2006.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://daan2006.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>داشتم اسم انگشتها رو بهش میگفتم گفتم این انگشت اشاره هست گفت نه این انگشت مامانه . 
&lt;P&gt;رفتیم فرودگاه برای اومدن مسعود به دنی گفتم دنی ماما پشت شیشه نیگا کنیم ببینیم چه موقع بابا میاد من یه لحظه حواسم پرت شد یهو دنی داد زد ایناهاش بابا .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از وقتی بابا اومده بهش میگم عشقم دنی میگه عشقم بابا !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دست مسعود اشاره کرد گفت کوشش مسعود گفت چی گفت Acht Uur  ( ساعت هشت ) منظورش این بود که ساعتت کجاست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با مسعود رفتن استخر وقتی اومدن مامانم رفته بود بالا بخوابه دنی با تعجب و ناراحتی گفت مامان بزرگ کوش .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز اول کلی برای مامانم تعریف کرد از اسباب بازیهاش گفت از مدرسه و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براش برچسب bobthebuilder رو خریده بودم بهش دادم میگه Oh Prachtig ( اوه چه قشنگه )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودش بعضی اوقات با خودش حرف میزنه دیروز پشت سر هم هی میگه Dank je wel    alsjeblieft&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شبها وقتی میخواد بخوابه و همدیگرو بوس میکنیم بعد میگه من باید لپ تو رو بوس کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفته بود بالای مبل گفتم دنی پیشی شده گفت نه دنی Hond هاپ هاپ .میخواد بگه نشکست میگه شٍک اَست نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهش گفتم آخ دنی یادم رفته بود قرص ویتامینت رو بدم بخوری بهم میگه حواست کجاس ماما !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم کادویی که از مامان بزرگش گرفت حتی از جعبه اسباب بازی هم استفاده بهینه میکنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i33.tinypic.com/2a5ay5h.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/34e5nko.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 10:44:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daan2006&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>daan2006</dc:creator>
<guid>http://daan2006.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://daan2006.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براش یه درخت کاج کشیدم یهو گفت ماما آتیش اینقدر نقاشی مامانش قشنگ بود درخت کاج رو شعله آتیش دیده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به یه سنی رسیده که میخواد حرفش رو ثابت کنه و این کمی کار منو مشکل کرده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهش میگم تو هویجی میگه تو هویجی میگم تو ماستی میگه تو ماستی یهو میگه تو Alberthijn  هستی (فروشگاه مواد غذایی ).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزی چند بار هوس میکنه بره ایران .به دودکش میگه دوش کش .بهم میگه تو شیدا باش من Eelco و بعد باید با هم صحبت کنیم(شیدا و Eelco با هم نامزد هستن و دنی هم خیلی دوستشون داره )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر آدمی میرسه باید بگه Hoi  و تا جواب نگیره ول کن معامله نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی من براش کاری رو انجام میدم میگه Goed gedaan mama ( خوب انجام دادی ماما ).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی با هم رفته بودیم مرکز خرید بهش گفتم دنی یه جوراب واسه ماما انتخاب کن و اونم یه جوراب خیلی قشنگ برام انتخاب کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بین رنگها رنگ سیاه رو از همه بیشتر دوست داره  طوری که اگر بخواد خورشید رو رنگ کنه رنگ سیاه رو انتخاب میکنه .چند روزی هست که کار با موس کامپیوتر رو یاد گرفته و با خوشحالی میگه ماما دنی درست کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح که بیدار میشه بلند داد میزنه Wakker worden mama (بیدار شو ماما ) و اگه من یه کم طولش بدم لحاف رو از روم میکشه کنار میگه تو خوابیدی منظورش اینه که بسه تو یه عالمه خوابیدی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونه دوستم رفته بودیم برخلاف چند روزی که میل به هیچ چیز نداشت یکی و نصفی موز خورد ولی میلی به شام نداشت دوستم بهش گفت دنی جون بیا پلو یا مرغ بخور گفت پلو با ماهی میخوام دوستم گفت ماهی نداریم یا پلو یا مرغ دنی گفت یا موز یا موز .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم مطب دکتر دکتر بهش گفت خوب دنیل چی شده و دنی هم دستش رو برد سمت گوشش گفت گوش درد میکنه خیسه .دکتر گفته نباید زیاد راه بره ولی دنی راه نمیره میدوه هر چی هم بهش میگم نمیفهمه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی دوست داره روی برگها قدم بزنه و با هم شعر پاییزه و پاییزه رو بخونیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاردستی پایین هم ریل قطار هست البته از نظر دنی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/sxndph.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/281x4c1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 18:55:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daan2006&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>daan2006</dc:creator>
<guid>http://daan2006.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://daan2006.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description> داشتیم سرپایینی میرفتیم  دنی گفت بریم بالا گفتم آقا بریم پایین گفت خانوم بالا .از اون موقع این شده واسش یه بازی  که باید تکرار کنیم آقا پایین و خانوم بالا و بعضی اوقات من برعکس میگم ببینم میتونه بفهمه که باید اونم برعکس بگه که خیلی خوب میتونه جابجا کنه 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غروبها که حوصلش سر میره و زمانی هست که همیشه با باباش بازیهای بدنی میکردن میگه بریم خونه همسایه یا میگه بریم Albert Hijn یا Bart Smit .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگم یه کوچولو جیش کردی ؟ میگه آره ‌Baby جیش بود .چند روزه یاد گرفته بگه Wat is dat ( این چیه )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی شکلات یا آبنبات میخواد میگه هیشتی که منظورش یه چیزیه میخواستم سرش رو گرم کنم بهش گفتم میخوای تلویزیون نگاه کنی گفت اول هیشتی میخوای بعد تلویزیون نه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهش میگم دنی عشقمه میگه ماما عشقمه میگم دنی جیگرمه میگه ماما جیگرمه و همینطور ادامه داره این داستان .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم مزرعه حیوانات و دنی کلی به آهو ها یا به قول خودش آوو هویج داد و کلی هم خندید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر چیزی بهش بدم میگه Dank je wel mama( مرسی ماما ).رفته بودیم مطب دکتر من داشتم با دکتر صحبت میکردم دنی هم شروع کرده به حرف زدن به دکتر میگه بیرون عنکبوت هست !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند شب پیش معده درد داشتم طوری که اشکم سرازیر شده بود وقتی حالم بهتر شد دنی گفت ماما دل نکنی دیگه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب که میخواییم بیام بالا که یه کمی بازی کنه و بعد بخوابه شمع ها رو با هم خاموش میکنیم امشب میگه حالا فوت کن بریم بالا منظورش اینه که شمع رو فوت کنیم بریم بالا .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;علاقه زیادی به مداد رنگی نداره در عوض عاشق قلم مو و رنگ هست و باهاش خیلی سرگرم میشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشق برچسبه چند وقت با برچسبهای آلفابت مشغول بود و بعد با چهار گوش و حالا دایره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به زیر دریایی میگه دزد دریا !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مجله مخصوص بچه ها رو برداشته و عکسهاش رو نیگا میکنه و میگه ماما دنی اینو دوست داره بگیره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/25iyv0o.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 19:09:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daan2006&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>daan2006</dc:creator>
<guid>http://daan2006.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://daan2006.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>سه تا برگ از روی زمین برداشته میگه اکی برا ماما اکی برا بابا اکی برا دنی . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح بیدار شد در اتاق خواب بسته بود با خوشحالی در رو باز کرد فکر کرد باباش اونجا خوابه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتم با دوستم تلفنی صحبت میکردم دنی هم مشغول بازی با اسباب بازیهاش یهو شروع کرد اونا رو پرت کردن گفتم دنی آروم باش گفت ماما تو تلفن صحبت کن !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به بولدوزر میگه بولدوزدر . هر صدایی بشنوه میگه Wat is dat mama مثلا شکمش صدا بده یا آروغ بزنه یا حتی سکسکه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه پنگوئن هست که قر میده و آلفابت رو میخونه دنی هر موقع اونو میخواد ببینه دستاش رو از هم باز میکنه و کمرش رو قر میده میگه ماما اینو میخوام .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفته بودیم شام خونه Oma ما داشتیم صحبت میکردیم و دنی هم مشغول بازی با سگ Omaیهو اومد روی صندلی نشست و بلند گفت Oma Oma اونم گفت چیه عزیزم شروع کرد به حرف زدن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهش میگم اسم دوست دخترت چیه میگه Sofiya  و اسم پسری هم که خیلی باهاش بازی میکنه  Domeniek هست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر موقع ساعت ببینه دیالوگ کتاب توماس رو میگه و البته با کمی اشتباه  Controleur staat om 8 uur&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو کتابش عکس هواپیما دیده میگه بابا سوار هواپیما شد رفت ایران .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهش میگم دنی ماما زود بریم خونه Tahira میخواد بیاد خونمون میگه بابا رفته Tahe iran .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/2u5c315.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 20:52:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daan2006&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>daan2006</dc:creator>
<guid>http://daan2006.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://daan2006.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>رفتم سراغش مهدکودک بهش گفتم مامانی مدرسه چیکار کردی گفتم ماما اشتباس مدرسه  مهدکودک ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه تیکه مرغ تو فسنجون رو دیده میگه Stukje poep.چند شبی هست که میخواد لامپ اتاقش روشن باشه تا وقتی خوابش میبره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته پیش نوشته های وبلاگش که از نوزادیش تا سه سالگیش میشد رو براش به صورت یه کتابچه در آوردیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفته بیرون با بچه هایی که از خودش خیلی بزرگترن بازی میکنه و اونها هم خیلی مواظبش بودن و بهش محبت میکردن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; صبح که بیدار میشه میگه ماما دنی خوابیده منظورش اینه که دیگه خواب بسه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چند روزی که آنفولانزا گرفته بودم سعی کردم طرفم نیاد و بوسش نکنم دلم لک زده برای اینکه بچسبونمش به خودم و ببوسمش .از وقتی نوزاد بود من عاشق بوسیدن و بوییدن موهاش بودم و هنوز هم .میومد لحاف رو میکشید بهم میگفت ماما خواب Hoef niet(لازم نیست )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مسعود باید میرفت مسافرت و با هم رفتیم فرودگاه موقع برگشتن بهش گفتم دنی جون حالت خوبه گفت نه گفتم چرا خوب نیست گفت بابا رفت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از اینکه باباش رفت دوست خوبم دنی رو با خودش برد خونشون که من استراحت کنم و من داشتم دق میکردم از تنهایی نه مسعود نه دنی خیلی سخت بود سخت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی اومد خونه صدای جارو برقی رو از بالا شنید چشماش گرد شد گفت بابا گفتم نه عزیزم بابا نیست خانومه داره جارو میکنه فکر کرده بود باباش اومده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز داشت با خودش بازی میکرد یهو داد میزنه بابا کجایی !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب یکی از قشنگ ترین لذتهای زندگی رو چشیدم وقتی کنارش خوابیدم تا خوابش ببره و دستم رو گذاشتم رو کمرش و اونم دستش رو دور گردنم حلقه کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/jtmluc.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 21:03:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daan2006&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>daan2006</dc:creator>
<guid>http://daan2006.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://daan2006.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تولد امسال دنی به سه قسمت تقسیم شد نه به دلیل اینکه سه ساله شد دلیلش این بود که دنی امسال هم مهدکودک میره هم مدرسه و ما تصمیم گرفتیم که با دوستاش براش جشن بگیریم و این شد که روز سه شنبه پانزده سپتامبر براش تو مهد تولد گرفتیم که البته بنده در سمت عکاس و فیلمبردار در این مراسم حضور داشتم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دنی انگاری تو شوک بود همه توجهات به طرف اون بود و این باعث شده بود که حرف نزنه و خیلی آروم بشینه وقتی شعرهایی که مخصوص تولد بود رو خوندن یه کیک قلابی آوردن و دنی سه تا شمع رو فوت کرد و مربی بهش گفت از ما یه کادو داری میخوای که کدوم از بچه ها بهت کادو رو بده و دنی کلی همه رو برانداز کرد و آخر سر یه دختر رو انتخاب کرد و اونم کادو رو به دنی داد و یه بوس از دنی برداشت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا رسمه که کسی که تولدش هست به بقیه بچه ها کادو میده و دنی هم کادوها رو بین دوستاش تقسیم کرد و بعد هم کیک رو بریدن و خوردن و همه چیز به خوبی تموم شد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i27.tinypic.com/344oyme.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنج شنبه هفده سپتامبر هم مدرسه جشن گرفتیم .بازم یه کیک قلابی آوردن و مربی سه تا شمع رو روشن کرد دنی گفت یکی دیگه هست مربی بهش گفت هر وقت چهار سالت شد اون یکی رو هم روشن میکنیم .مربی به بچه ها گفت میخوایم یه طوری داد بزنین که صداتون به گوش بابای دنی برسه و بعد به دنی گفت بابا کجاس دنی به هلندی گفت بابا خسته هست دوباره مربی ازش پرسید بابا کجاس گفت پیش کامپیوتر !مربی و بچه ها براش شعر خوندن شمع رو فوت کرد و به دوستاش کادو داد و کیک رو هم نوش جون کردن  .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/rml028.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بیست سپتامبر هم برای دنی تو خونه تولد گرفتیم و اینبار دنی کادو نداد بلکه کلی کادو گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/10pvgvm.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون از همه شمایی که لطفتون همیشه شامل حال من و دنی شده امیدوارم که همیشه دلت شاد و لبتون خندون باشه &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 09:10:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daan2006&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>daan2006</dc:creator>
<guid>http://daan2006.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://daan2006.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>با گریه از خواب بیدار شده میگم چیه عزیزم میگه سفید گرفت بچه . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم تو یه فروشگاه رفته قسمت لیوان و ظروفی که مخصوص بچه ها هست یکی از ظرفها رو نشون داده میگه Tomas از این داره و یه لیوان رو نشون داده میگه از این Flip داره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی جیش داره میگه ماما دنی جیش داهه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشق اینه که روزا بره تو حیاط و ماشین خاک برداریش  رو هم ببره و باهاش خاک رو از این ور حیاط ببره اون ور .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی چیزی رو خیلی دوست داره میگه آیه آیه خوبه . رفته بودیم &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Poffertjes&quot; target=_blank&gt;Poffertjes&lt;/A&gt; بخوریم سه تا سفارش دادیم و مطمئن که دنی کامل نمیخوره ولی خیلی خوشش اومد و تا آخرش رو خورد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من براش شعر خوشحال و شاد و خندانم رو خوندم و دنی هم  یاد گرفته بخونه چند روز پیش تو سی دی های که از ایران براش آوردم یکی رو انتخاب کردم اولین ترانه همین آهنگ بود چنان هیجان زده شده بود که نگو فکر میکرد فقط مامانش این شعر رو بلده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز رفته حیاط پشتی همسایه بعد اومده به ما میگه Vogeltje(پرنده) دیدم Nest(تخم پرنده) هم بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به من و باباش تو جمع کردن برگهای ریخته شده تو حیاط کمک میکنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخواد بهم بگه نخواب میگه Niet doen khab بعد دوباره میگه بخواب نه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; روز پنج شنبه سومین جلسه کلاس ژیمیناستیکش بود و خیلی خوب خودش رو با گروه هماهنگ کرده و خیلی بهتر از جلسه اول به مربی گوش میداد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;Oma Anke از فرانسه براش کارت تبریک تولد فرستاده و روش تمبرهایی زده که بوی شکلات میده و دنی خیلی سریع قبل از اینکه من متوجه بوی اون بشم گفت شکلات .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخونه پاییزه و پاییزه برگ درخت میریزه هوا شده کمی سرده !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتم براش کتاب میخوندم تو کتاب شکل فرغون بود گفت این چیه ماما من اسمش رو برای چند لحظه یادم رفت یهو خودش گفت فرغونه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو مدرسه ماسه بازی کرده بودن موهاش طبق معمول پر از شن بود دست کشیدم تو موهاش که شن بریزه میگه بف میاد (برف میاد )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسرکم دیروز اصلا حال خوبی نداشت تب همراه با استفراغ ولی خدا رو شکر از ساعت هشت به بعد حالش بهتر شد امیدوارم که امروز دیگه مشکلی نداشته باشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/oh3ivo.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 05:03:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daan2006&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>daan2006</dc:creator>
<guid>http://daan2006.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://daan2006.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>پیاز رنده میکردم اشکم میومد اومده میگه ماما Sorry ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من بالا بودم صدا کرد ماما دنی جیش کرد رفتم پایین بهش گفتم کجا جیش کردی گفت تو لگن دیدم لگنش خالیه گفتم این که خالیه منو برده تو توالت دیدم لگنش رو خالی کرده تو توالت بدون اینکه حتی یه قطره روی زمین ریخته باشه و خودش هم شورت و شلوارش رو کشیده بود بالا .کلی قربون صدقش رفتم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبحانش رو خورده میگه بریم میگم کجا میگه بریم تولنت نون بخوریم منظورش اینه که بریم پارکینگ مرکز خرید ماشین رو پارک کنیم و توستی بخوره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو حموم بود داشت بازی میکرد لیفش رو میخواست بزاره سر جاش بهش میگهgoed vast houden kiker (محکم خودت رو نگه دار قورباغه ) شکل روی لیفش یه قورباغه هست .بعد میگه Goeg soo ( آفرین ) و باز میگه Alles is in oorde (همه چیز عالیه )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهش میگم بعد از این برنامه باید بخوابی میگه بخوابی نه .عاشقه اینه که بیاد بغل من و با گردن بندم بازی کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موقع دیدن  &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/As_the_World_Turns&quot; target=_blank&gt;سریال مورد علاقه من &lt;/A&gt;و اخبار مکافاتی داریم با دنی اون میگه نوبت دنی و ما میگیم نوبت ما  ولی خوب هیچ وقت در مقابلش جا نمی زنیم ولی خوب سریال نمیبینم  زهر مار میبینم چون اینقدر سرو صدا میکنه و از سر و کول من بالا میره که تمرکز من رو بهم بزنه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی اوقات با هم میریم خرید و یه گاری کوچیک بر میداره و من چیزایی که لازم دارم رو بهش میگم و اون میزاره تو گاری خیلی از این برنامه خرید خوشش میاد و چند روزی یه بار به من میگه مام بریم Alberthijn&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتیم با هم پازل درست میکردیم بهش گفتم ماما این مال گوشش هست اشاره میکنه به گوش شکلک تو پازل میگه این گوشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر بار میخوام که با کسی تلفنی صحبت کنه بهش قول یه خوراکی خوشمزه میدم که با کسی که اونطرف خط هست صحبت کنه .چند روز پیش اومده میگه ماما تلفوم خاله مونو دنی حف بزنه یه چیز خوب !گفتم نه من الان نمیخوام به خاله مینو زنگ بزنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز بود یاد گرفته بود به ما بگه Niet afpakken (بر ندارید ) البته این زمانی پیش میومد که داشت بازی میکرد و به ما گوشزد میکرد که اسباب بازیش رو بر نداریم .روز دوشنبه معلمش گفت بعضی اوقات اسباب بازی رو که یه بچه دیگه داره باهاش بازی میکنه بر میداره و ما بهش میگیم Niet afpakken &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خوب میدونه  کتاب به زبان فارسی رو باید از سمت راست شروع کنه و کتاب به زبان هلندی رو از سمت چپ .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/2hhhk7p.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 20:38:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daan2006&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>daan2006</dc:creator>
<guid>http://daan2006.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
